تبلیغات
یک مشت خاک - یا فارِجَ الهَمّ و یا کاشفَ الغَم ... مددی

" برای ایـنکـ ه صبرتان در مقابل اتفاقات سخـت زندگی کـ ه فکـر می کنیـد تحملش برایتـان وحشتناک سخـت

است ، زیاد شـود و شکستـ ه و داغـون نشویـد هز از گاهـی بـ ه آن اتفاق فکـر کنیـد ، در ذهنتـان فکـر کنیـد

الان آن اتفاق پیـش آمده و خودتـان را در آن شرایط بگذارید و بـ ه خودتـان اجازه بدهیـد همان عکس العمل های

کـ ه در صورت واقعـی بودن داریـد انجـام دهیـد ؛ کم کم ایـن اتفاق خیــــلی وحشتنـاک کـ ه آنـی شمـا را نابود

میکنـد بـ ه یـک مسئلـ ه قابل تحمـل تر تبدیـل می شود و وقتـی آن اتفاق رخ داد کمتـر شوکـ ه می شویـد ... "


نمیـدانم کجـا این حرفها رو خواندم و اصلا نمی دانم چقـدر این حرفهـا درست و اصولی ست ، وقتـی برای بار

اول خواندمش چنـد لحظـ ه ای بهـش فکـر کردم ، بعضی وقتـها هـم تا آستانـ ه اجرا کردنش رفتـم امـا تحمـل

حتا مرور بعضـی هایش را هم نداشتـم و زود ذهـنم را مشغول چیـز دیگری کردم ؛ یک چیزهایی مثـل خـدای

نکـرده مرگ عزیز ترین ها را حتا اجازه نمی دهـم بـ ه اندازه سـر سوزنـی در ذهـنم بچـرخد و همـان یـک ذره

خیـلی خیـلی کوچـک هـم حالم رو بد می کند ناجوووور ؛ امـا یـک چیـزهایی هسـت کـ ه تـا آستانـ ه ذهنـم

می روند امـا باز آنقـدر تحملـش سخـت و غیـر قابل قبول هست برایـم کـ ه بـ ه تصور اینکـ ه بعـد آن ماجـرا

من چـ ه میکنـم نمی رسـد ، یک جورایی فرار میکنـم از واقعیـت ...



مَحـرم تمـام اسرارم ، مونـس شبهـای دلتنگـی م ، دوست عزیز تر از جااانم کـ ه جـای خواهـر نداشتـ ه ام را در

ایـن چنـد سال پـر کـرده بود امشب پیوند آسمانـی اش را با مـرد زندگی اش در این شب خووووب ثبت میکند و

می رود کـ ه زندگـی شیـرینش را بسازد ؛ بــــی نهایت بی نهایت  برای این اتفاق عالــــــی خوشحـالم ،

دعاهای مـن + دعاهای خوب شمـا بدرقـ ه راهشان ...


ربـط ایـن اتفاق خیــلی فرخنـده و عالـی با آن نوشتـ ه اول هـم از بابـت وابستـگی شــدید من بـ ه ایـن دوست

جان بود ؛ یـکی از اتفاقات سخـتی کـ ه هیــچ وقت دوست نداشــتم بهـش فکـر کنـم همیـن اتفاق خوووب بود ،

جـدا شـدن ازش ...بله خودخواهـی محض :)

دروغ چـرا ، تـ ه تـ ه تـ ه همـ ه خوشحالـی هایم ، آن گوشـ ه های قلبـم یـک غـم کوچـک هست

آدم از بیــن n میلیون نفـر روی کره زمیـن فقط یـک مَحـرم راز داشتـ ه باشـد کـ ه بدون هیـچ خجالتـی یـک ریز

برایـش حـرف بزنـد ، کسـی کـ ه وقتش برای تـو باشـد ، هر موقـع بخوانـی اش آمـاده جلویـت باشـد و بعـد

اتفاقاتـی بیافتـد کـ ه بایـد او را نصف کنی و آن نصف را هم نصف کنـی و شایـد باز هـم نصف تر ...

سخـت است خیلی هـم سخت ... چـ ه می شود کـرد ، دنیاسـت دیگـر ... همین جـور بی وقفه می رود

جلو و اتفاقاتـی کـ ه باید بیافتـد را بی رحمانـ ه و بدون در نظـر گرفتـن حال تو ، وضعیـت تـو پیش میبرد ...


حالا فقط مانـده مَحرم های آن دنیایی ... مثـلا داداش ابراهیـم خودمـان کـ ه قبل تر هـا هـم زیـاد محرم درد و

دل هایم شـده بود و بعـد از ایـن بیشتـر تر ، مثـلا موقع نمازها با ایـن عکس دوست داشتنی اش جلویت بنشیند

و مهربانانه گوش دهـد ( و خـــدا کنـد جواب هـم دهـد ... )

تبادل لینک رایگان



+ دیشب ایـن عزیز دل برای بار آخـر قبـل از آن نصف شدن ها چنان با خنجـر حرفهایش به جان روح و روان و

قلبـم افتـاد کـ ه از سـر لج خواستـم بهش بگم اصلا به تو چـ ه :| تو چکار بـ ه من داری :| دیگـ ه ادامـ ه نده ،

ازت بدم میاد ، عقل کل حرفات عصبیم می کنه و هزار بد و بیراه دیگـ ه ؛ امـا آنقـدر حرفهایش حق بود کـ ه

مجبور شـدم سکوت کنم و فقط ...

روشـنم کـرد ، چیزی کـ ه دوسـت نداشتـم بهش فکـر کنـم چنان با رسـم شکل توضیـح داد کـ ه منـم دیشب

و امروز را همـان کاری کـردم و میکنـم کـ ه وقتـی بیافتـد همان را انجام می دهم ، شایـد صد برابر بیشتـرش ..

 لازم بـود بعضی حرفهایی کـ ه بایـد از جای دیـگری می شنیدم او بـ ه زور بگویـد ...


+ دعا یادتون نره ... این بار فقط و فقط برای خوشبختی این دوست گلم ... همین ...







طبقه بندی: دلنوشته،

تاریخ : دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 | 02:12 ب.ظ | نویسنده : یکی بود ... هنوزم هست... ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.