تبلیغات
یک مشت خاک - مَن نیسـتم آنجـا کرمت را بفرست ...

وسـط آن شلـوغی بیمارسـتان کـ ه بـی حال و خستـ ه پشـت سـر بابا راه می رفتـم یـک دفعـ ه گوشیم زنگ

خورد ، دوست جانم بود ، یـک دوست خووووب کـ ه از مجازیـت به دنیای واقعی ام آمده بود ؛ خواستـم جواب ندم

وسط آن شلوغـی حتما می خواست صـدا به صـدا نرسـ ه و اعصابمون خورد بشـ ه ، خواستـم بعد بهش زنگ

بزنم ؛ چند لحظـ ه خیـره بـ ه صفحـ ه موبایل نگاه کـردم و بعـد نمی دونم چی شـد دستـم رفت و جواب دادم ؛

حالا دیگـ ه بایـد حرف می زدم ، سلام کردم ، آن طرف خط دوست جان جواب سلام رو داد و شروع کرد به حرف

زدن : " آجی من الان تو حرم امام رضا (ع) و صحن انقلابم الان گوشی رو میگیـرم رو بـ ه سمـت گنبـد و ضریـح

آقا ، هرچی خواستـی خودت به آقا بـگو ...

سر جام میـخ شـدم و ایستـادم ؛ دستپاچـ ه شـدم ؛ با آقـا حرف بزنم ؟! ، الان ؟! اینجـا ؟! چی بگـم اصلا ؟! من

کـ ه حرفام آمـاده نیـست ، کلی هـم حرف دارم تازه ، واای به کدوم سمـت باید رو کنـم ؟!

چنـد لحظـ ه گیج همونجـا ، توی آن راهرو شلوغ بیمارسـتان ایستـادم ... خواستـم بگـم بذار بعدا خودم زنگ

میزنم ، الان شرایطم مناسب نیـست ، امـا گوشـی الان بـ ه سمت خـود آقا بود ، بی ادبـی بود ، زشـت بود

گفتنش ...

خودم رو جمع و جور کردم ، یـ ه لحظـ ه فکـرم رو متمرکـز کردم ، حالا بایـد به سمـت حرم امام رضا می چرخیـدم

با یـ ه ذره حساب و کتاب ذهنـی فهمیـدم الان پشت بـ ه قبلـ ه و تقریبـا رو به سمت حرم امـام رضا ایستادم ؛

همـ ه چـی آماده بود ، فقط مونـده بود دلـم کـ ه پر بکشـ ه بره همونجا روبروی ضریـح ، چشمـام رو بستـم و

دست رو سیـنه گذاشـتم و زمزمـ ه کردم : " السلام علیک یا علی بن موسی الرضا " " سلام آقا جان ، من

چـی بگـم کـ ه خودت همـ ه چیـز رو میدونی ، خودت دست دلـم رو بگیـر ، خودت کمکم کن " ...

چشام رو باز کـردم ، همـ ه اینها در عرض چنـد ثانیـ ه بود اما همیـن هم در نگـاه بقیـه عجیب ؛ هنوز ارتباط قطع

نشده بود اما بیشتر ایستادن اونجا هم درست نبود ؛ بابا چندین قدم جلو افتاده بود ، با قدم های بلند سعی

کردم بهش برسـم ؛ بیخیال اطراف ، گوشی هنوز روی گوشم بود بدون اینـکـ ه لبم تکون بخوره چنـد کلمـ ه دیگـ ه

با آقا حرف زدم ، دلی ...

صدای دوستـم از اون طرف خط از اون حال و هوا درم آورد ، : " خوب بود آجی ؟ حرفاتو زدی ؟ ...

اون لحظـ ه این عزیز دل نزدیکم بود قطعااا بوسه بارونش میکردم برای این لطف بی نهایتش ...

نیم ساعت بعـد روی صندلی ها ، یک جای تقریبا خلوت منتظر نشستـ ه بودم ؛ ارتباط تلفنی قطع شده بود اما

ارتباط دلی هنوز وصل بود ، اول همـ ه یادم اومد چـ ه یک دفعـ ه از آقا برای خودم کمک خواسـتم ، رسمش نبود

اما توی یـ ه تنگنایی بودم کـ ه یادم رفت ؛ باز شروع کردم بـ ه حرف زدن : " آقا حواسم نبود ، اول اول تمام مریضا

مخصوصا مریضای این بیمارستان رو شفا بده ، بعدم حاجت همـ ه حاجت مندا رو به خیـر و صلاح بده ، بعـد

ترشم منو از این بن بست بیرون بیار ، تحملم تمام شـده ، همون کـ ه خیر و صلاحـه پیش بیاد ، یـ ه دست هـم

رو قلبم بکش آروم بشم "

زیارت دلچسپی بود ، خیلی ....


صحن انقلاب اسلامی




+ این و این حال و هوای امام رضایی دارد ... دوستشان دارم ...

+ فهمیـدم همون جور کـ ه زندگی اون جوری کـ ه فکرش میکنیم و میخوایم پیش نمیره پست های من هـم اون

جور کـ ه میخوام و فکر دارم براش پیش نمیره ، مثل زندگی یک جاهایی غافلگیـر میشم ...






طبقه بندی: دلنوشته،
برچسب ها: امام رضا، حرم، دلتنگی، بغض،

تاریخ : شنبه 20 اردیبهشت 1393 | 10:55 ب.ظ | نویسنده : یکی بود ... هنوزم هست... ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.