تبلیغات
یک مشت خاک - حرفی برای گفتن نمی ماند ؛ وقتی ...


روشـن است کـ ه خستـ ه ام

زیـرا آدمیـان در جایی بایـد خستـ ه شونـد

از چـ ه خستـ ه ام ، نمی دانـم

دانستنـش بـ ه هیـچ رو بـ ه کارم نیایـد

زیـرا خستگـی همان است کـ ه هست

سوزش زخـم همـان است کـ ه هست

و آن را با سببش کاری نیـست

آری خستـ ه ام

و به نرمـی لبخـند می زنـم

بر خستـگی کـ ه فقط همیـن است

در تَـن آرزویی برای خواب

در روح تمنـایی بـرای نیندیشیـدن

...





پ . ن : یادگار بمـاند برای آیـنده از ایـن روزهای جهـنمی کـ ه خیال تمـام شدن ندارد ؛ روزهایی کـ ه یا به درد و

دل شنـیدن گذشت و یا درد و دل کردن ؛ یا با صدای گریـ ه شنیدن گذشت یا گریـ ه کردن ؛ چقــدر نفس گیـر

شدن لحظـ ه بـ ه لحظـ ه این روزهـا ؛ نمی دونم ایـن دنیا کـی می خواهد روی خوشش رو بـ ه ما نشون بده ...

ایـن روزها بـ ه شکل ناجوری نا آرومم ؛ یک دلشـوره خیــلی اعصاب خورد کن لحظـ ه به لحظـ ه ام رو تلخ میکنه ؛

به ظاهر میخندم اما تـ ه دلـم آشوبـ ه ؛ شب بـ ه امیـد اینکـ ه فردا این آشوب نباشـ ه میخوابـم اما صبـح این

دلشوره و آشوب زودتر از خودم بیـدار میشـه ....

ایـن روزهـا تنهــا آرزویم فقط همیـن است ::

در تَـن آرزویی برای خواب

در روح تمنـایی بـرای نیندیشیـدن


این و این را دوست داشتید ببینیـد

و در آخر

این







طبقه بندی: دلنوشته،

تاریخ : جمعه 22 فروردین 1393 | 01:55 ق.ظ | نویسنده : یکی بود ... هنوزم هست... ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.