تبلیغات
یک مشت خاک - چـ ه اسفند ها دود کردیم ... آه ه ه ..

ایـن مـاه اسفنـد برای مـن مـاه خاصـی هست ... پـرم از حس های متناقض ، از یـک طـرف به شدددت

دوستـش دارم از طرف دیـگـ ه بـ ه شدددت متنفـرم ازش. دوستـش دارم چـون ماهی هـست کـ ه درش بـ ه

دنیـا اومـدم و حـالات روحیـم بـ ه شـکل خاصـی بـ ه متـولدین ایـن مـاه میـخوره( بالای 90 درصد ) ، متنفرم چـون

مـاه آخـر سـال هسـت ، چـون منـو بـ ه فکـر میبـره خیـلی بـد، احسـاس دلتنـگی از نـوع شدیـد بـ ه سراغـم

میاد تـو ایـن مـاه و خیـلی دلایـل دیگـ ه ...

و دلتنـگی روز تولـد نـوع خاص و ویـژه تر اون هسـت ، یک دلتنـگی بیـخود و بی دلیـل . امـا امسـال بهانـ ه هـا

جـور تر بود ، جمعـ ه بود، ایام فاطمیـ ه بود .... خوب بـود، تمام دلتنـگی هـا را انداختم بـ ه گردن ایـن بهانـ ه ها



یک چیـزی از قدیـم تـر ها تـوی ذهنـم هسـت کـ ه تازگـی  یادم اومـده و زیـاد بهـش فکـر میـکنم . یادمـه دوران

راهنمایـی بودم ، اون موقـع ها خیـلی ناراحت بودم کـ ه چـرا الان مثـلا بچـ ه هستـم ، همـش تـو فکـر ایـن بـودم

کـی بزرگ میـشم ، کـی سنـم میـرسه به 20 سال ، کـی میـشه کـ ه همـ ه بـ ه چشـم یک خانوووم بهـم نگاه

کنن نـ ه بچـ ه و ... نمیدونم چـ ه عجله ای داشـتم برای بزرگ شدن . یک درخت لیمو تـوی حیـاط کاشتـ ه بودیـم

، نمیـدونم چی شد یـ ه بار رفتم کنارش وایـسادم دیـدم هـم قـد خـودمـه بعد رفتم عقب تر کـ ه مثلا ببینم الان

مـن چـه اندازه هستم :| ، وقتی از دور دیـدم کـم مونـده بـود از ناراحتی خودکشی کنـم :| ، با خودم گفتـم

یعنـی مـن الان اینـ ه قَـدم ... دیگـ ه کـار هـر روزم همیـن شـده بـود ، هـی خـودم رو بـا درخت مقایسـ ه میـکردم

ببینـم چطور شده ... بعد از مدتی ایـن کـار از سـرم افتـاد تا همیـن امسال ، یک بار کـ ه تـو حیاط نشستـ ه بودم

بـ ه درختِ خوب دقـت کـردم و یادم به اون کارام افتـاد، بلند شـدم رفـتم کنـارش ، حـالا دیگـ ه بایـد برای اینکـ ه

بلنـدی درخت رو می دیدم سرم رو بلند میـکردم و بـ ه آسمـون نگـاه میـکردم ... خیـلی بهـش دقت کردم ، اون

به اونجـایی کـ ه باید می رسید رسیـده بـود ، بلندیش همون انـدازه شـده بـود کـ ه خـدا بـراش مشخص کـرده

بود ، هـر سال مثـل همیـن وقت هـا شروع بـ ه شکوفـ ه زدن میـکرد و بعـد تابستـون لیمـو مـیشد . نمیـدونم

چـرا حس میـکردم از ایـن درخت لیـمو عقب مونـدم ، اون به همـ ه اون چیزایـی کـ ه خـدا میـخواست باشـ ه

رسیـده بـود و من خـدا می داند چـ ه چیزهایی خـدا در وجودم گذاشتـ ه و من هنوز نمیدانم، چـ ه میـخواستـ ه

باشـم و مـن چطـور با تنبـلی ها و خطاهام عقب موندم و مسیـر اشتبـاه رفتـم ، کجـا بایـد می بودم و حـالا

شاید خیلی دور بودم از اونجـا ... چقـدر بـدِ اونـی نشـی کـ ه خـدا مـی خواستـ ه ...


ایـن آخـر سالـی ها و مخصوصـا روز تولـدم تمـام فکـرم همینه ... که یک سـال گذشت خیـلی راحـت و مـن از

جـام تـکون نخـوردم کـ ه حتـا شایـد عقب تر هم رفتـم ... اینکـ ه عمـر آدم در غفـلت بگـذره خیـلی درد آوره



یک چیـز خـوب تـر داشت این مـاه آخر امسال ، اینکـ ه  فهمیدم روز تولـدم با روز تولـد بابای خوبـم شهیـد

برونسـی یکی ه ... چقدر از فهمیـدنش ذوق کـردم و خوشحـال شـدم . بی جهـت نبـود خیـلی خـاص

دوستشون می داشتـم ... تولـد شهید برونسی و ایـن ایام خـودش خیـلی به نظـرم خـاص هسـت ، شهـیدی

کـ ه بـ ه شکل خـاصی بی بی زهـرا رو دوسـت داشتن .


فقط بخاطر زرنگـی یک هدیـ ه تولـد براشـون فرستـادم و اونم خونـدن حدیث شریـف کسـا و 135 صلـوات از

طرفشون بـ ه بی بی جانـم ... ان شاللـ ه کـ ه حضرت نـ ه بخاطـر من کـ ه بخاطر ایـشون ایـن هدیـ ه رو قبـول

کنن ... البتـ ه مـن هـم کـ ه گفتـم با زرنگـی تمـام خواستـم از دو طرف هدیـ ه تولـدم رو بگیـرم ...



و در آخـر لازم عست بگویـم پیـام ها جای خالـی و هدیـ ه هـای شمـا را پـر نمیـ کند

.
.
.
علی الحساب یک دعایـی در حقـم کنیـد بـ ه عـنوان هدیـ ه ./



این هـم اون درخـت معروف  و قد سنج من اون زمان ها :|

persian chat rooms




طبقه بندی: دلنوشته،

تاریخ : شنبه 24 اسفند 1392 | 01:46 ق.ظ | نویسنده : یکی بود ... هنوزم هست... ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.