تبلیغات
یک مشت خاک - راهیان نور (1) ...

تکـراری ست امـا خیـلی دوستش دارم این جملـ ه را ...

" از کربـلا کـ ه آمـدی خواهـی دانـست فـراق بهـشت با آدم چـ ه کـرد ... " و آنجـا کربـلایی بـود ...

برگشتـم ... قـرار بـود یـک چیـزهـایـی را آنجـا جـا بگـذارم ، بغض هـایم را ، دلتنگـی هایـم را ...

امـا... نمیدانم ، شاید جا مانده باشنـد... و یک چیزهایی  هم با خودم آوردم ، دلتنـگی برای تمـام آن لحظات،

حسـرت ، حسـرت و حسـرت ...

اصلا سیر نشـدم ، اصلا نفهمیـدم روزها چطـور میـگذشت ، دوست داشتـم زمـان می ایستاد و هیـچ وقت روز

برگشتن نمی رسیـد ، دوست داشتـم هیـچ لحظـ ه ای را نمی خوابیـدم ، برای همیـن به چشـم هایم التمـاس

میکردم باز بمـاند . وارد هر منطقـ ه کـ ه میشـدم یک لحظـ ه فکـر برگشتـن و روز آخـر بـه ذهنم می آمـد تمـام

وجودم پر غم و غصـ ه میشد و هنـوز پا از منطقـ ه بیرون نگذاشتـ ه بودم حسـرت میـخوردم و دلتنگ میـشدم ،

برمیـگشتم پشت سـرم را با دقت تمـام نـگاه میـکردم تا صحنـ ه صحنـ ه و جا به جایش در ذهنـم ثبت شـود و

آخر سر هم قسم و دعا که آی شهـدا باز هم بطلبین بیـام اینـجا ...

این چند روز پـر لحظات خوب بود ، شاید بعضـی هایش به ظاهر غـم داشت اما برای مـن خیـلی خـوب بـود به

همیـن دلیـل دوست دارم ثبتـشان کنم

هـر بار کـ ه به ماجـرای جـور شـدن و رفتنـم فکـر میـکنم بیـشتر ایمـان پیـدا میـکنم کـ ه حـواسشان بهـم هسـت

خلاصـ ه اش مـی شـود دلتنگـی هـای زیـاااد مـن برای آنجـا و چند بار ایـن در و آن در زدن برای رفتن و به در

بستـه خوردن ،و در نهایـت ناامیدی ، امـا نمیـدانم چـ ه شـد و چـ ه به دل یک رفیـق با معـرفت انـداختنـد کـ ه

گفـت بیـا تـو بجـای مـن بـرو کـ ه تـو رو طلبیـدن ... و رفتـم ...



+ تصمیـم دارم ایـن 4 روز را با خاطـراتـش ثبـت کنـم

اول : دوربیـنم کـ ه راهـی مشهـد شـد بـرای همیـن مجبـور شـدم به همیـن دوربیـن موبایل قانـع بشـم ...

خواستـم بگـویم عکاسـی ام اینـقدرا بد نیـست ، از بی کیفیتـی دوربیـن است ... بـله ...

دوم : به دلیل جزئی گویی همـ ه ایـن چنـد روز را با هـم نمی نویـسم ، و باز به همـان دلیل می رونـد صفحـ ه بعـد



بخوانیـد در صفحـ ه بعـد روز اول را ...



........................


یادگار بماند ، 14 / 12 / 92

طبق معمول همیشه من دقیقه 90 آماده شدم ، صبح روز رفتن وسایلم رو جمع کردم . اونقدر با عجله کار

میکردم که موقع رفتن با اجازه گوشی رو از شارژ در آوردم و شارژر رو انداختم تو کیفم و گوشی رو گذاشتم

سرجاش و از خونه زدم بیرون :| ، خدا رو شکر هنوز از خونه دور نشده بودیم که یادم اومد

بعد هم رفتیم دانشگاه و تا دلتون بخواد علاف شدیم:| بالاخره ساعت 4 حرکت کردیم

این بار دوست داشتم تنها باشم ، خدا هم انگار از دلم خبر داشت ، بهترین جای ممکن گیرم اومد ... بچه ها

هم چند صندلی عقب تر بودن که زنگ تفریح میرفتم شیطونی :|... بغل دستیم هم که عالی بود ، یه دختر

کم حرف و با شعور که میدونست کی باید حرف بزنه و کی باید سکوت کنه [  بماند که من از اولش این

هندزفری توی گوشم بود و میخ بیرون بودم و فقط وقتی حسش بود برمیگشتم سمتش و با هم حرف

میزدیم ]

بالاخره بعد شونصد تا آهنگ پلی کردن و چند بار چرت زدن رسیدیم اردوگاه مارد ( اسم دیگه ش اردوگاه حضرت

زهرا (س) هست که در چند کیلومتری اون منطقه روستایی هست به اسم مارد برای همین به این اسم

شناخته میشه ، 9 شهید گمنام که خیلی هم بد گمنام شدن اونجا هستن ، و از بالای سر شهدا رود کارون در

فاصله چند متری و نزدیک رد میشه ).

با خوشحالی از اینکه رسیده بودیم از اتوبوس اومدم پایین ، حس کردم توی تاریکی یه چیزایی به صورتم میخوره

یه کم رفتم جلوتر یکهو زیر نور چراغ ها دیدم ای وااای من یه پشه های ریزی تو هوا میچرخن که از بس

تعدادشون زیاد بود بهم میخوردن ( حتما تا حالا ذرات گرد و غبار رو تو نور دیدین دقیقا به همون میزان ذرات این

پشه ها تو هوا بودن ، انگار وارد یک اتاق بشی که بجای هوا پشه جریان داشته باشه ) . تا برسیم به اردوگاه

چند بار دهن باز کردم ناله کنم که ای بابا کلافه شدم اینا چیه دیگه ولی یکی درونم پشت سر هم تذکر میداد...

بچه جان تحمل داشته باش ، این همه سوسول بازی در نیار ، زشته ، اومدی اینجا باید فکر همه این چیزا رو

میکردی ... منم مظلومانه سکوت کردم و فقط تو دلم گفتم آخه من به پشه حساسیت دارم :|

وارد اردوگاه شدیم ، ساعت حدودا 12 و نیم شب بود ... خوابمون نمی اومد ، یعنی اگرم می اومد دلمون نمی

اومد بخوابیم ، برای همین وسایل رو روی تخت ها گذاشتیم و 3 نفری رفتیم سمت شهدای گمنام ، که حدودا یه

500 متری از اردوگاه فاصله داشت... نسیم خنک ، شب و تاریکی ، سکوت و آسمون قشنگ حال آدم رو عوض

میکرد و دیگه مجال فکر کردن به پشه ها نمیداد ...


و اما داستان این 9 شهید گمنام ...

اینجور که راوی میگفت این 9 شهید در اصل گمنام نبودن ، مثل اینکه بعد از شهید شدن چون لشکر داشته

عقب نشینی میکرده نتونستن اونا رو برگردونن ، بعد از عملیات چند نفر از مردم اون منطقه این شهدا رو میبینن،

پلاک هاشون رو برای شناسایی برمیدارن و دست یکی میدن تا برسونه به بالاتر ها و بعد خود شهدا رو دفن

می کنن :( ... بعد هم مشخص نیست چه بر سر اون یک نفر میاد که هیچ وقت نمیرسه و پلاک ها گم میشه

این شهدا سال 61 شهید شدن ....گمنامی از این مظلومانه تر نیست ، تقریبا هیچ امیدی برای شناخته شدن

این 9 شهید نیست :( ... شاید و البته فکر مکینم حتما برای خود این 9 شهید فرقی نمیکنه که شناخته شده

باشن یا نه اما آدم به 9 مادر چشم انتظار که فکر میکند که در حسرت پیدا شدن فرزندشون هستن تمام

وجودش درد و بغض میشه :(


این اردوگاه توی مسیر نیست و برای همین کمتر کاروان ها اونجا میرن ... اما برای ما چون هم در مسیر هست

و هم در واقع یه جورایی به دست مردم شهر خودمون هست همیشه کاروان ها اولین مقصدشون اینجاست ...

عکس های خفن


عکس های خفن

ساعت 1:56 دقیقه برگشتیم که بخوابیم ( ساعتش رو چون یادداشت کرده بودم دقیق نوشتم :| )

و نگاه های یه جوری بعضی ها وقتی من ملافه خودم رو روی تخت پهن کردم با پتوی خودم :|

عایا کارم سوسول بازی بوده است ؟؟!! :| ... احساس عذاب وجدان داشتم اونجا :|

عکس های خفن




طبقه بندی: شهدا، دلنوشته،
برچسب ها: اردوی راهیان، اردوگاه مارد، اردوگاه حضرت زهرا(س)، شهید گمنام،

تاریخ : سه شنبه 20 اسفند 1392 | 09:05 ب.ظ | نویسنده : یکی بود ... هنوزم هست... ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.