تبلیغات
یک مشت خاک - مـن را بگیـر از مـن ...

نخوانیـد ایـن حرف ها را ...

نخوانیـد کـ ه خستـ ه کننـده ان ... نخوانیـد کـ ه موج منفی این حرف ها زیاااد است ...



ایـن روزهـا دفتـرم پـر شـده از حرف هایم ...  تازه شاید یک اپسیلون از حرف هایی کـ ه در مغـزم رژه می روند

هـم نباشـد ... آن وقت حساب کنیـد ایـن مغـزه بیـچاره چـ ه میکشد زیر بار ایـن همـ ه حرف های نگفتـ ه ...

گیـج می زند و آشفتـ ه است ، درگیـر است ... ( + برای همیـن چنـد دقیقـ ه سرگردان تمـام اتاق هـا را گشـتم

برای خودکارم آخرش هـم نیافتم و با همیـن مداد دم دست نوشتـم از حماقت هایـم ... )


خیـــــلی با خودم کلنجـار رفتم تا وقتـی حال دلـم خوب نشـده اینـجا چیـزی ننویـسم ، روضـ ه خوانی نکنـم

خیـلی بد هسـت آدم هـی آه و  نالـ ه کنـد ... اصلا همـ ه حرفها را کـ ه نباید زد ... بقیـ ه چـ ه گناهی دارند

مصیبت خوانی های تـو را بشنوند ، کـ ه موج منفـی بگیرند از حرف های تـو ...


زندگـی آدم پر از لحظات خوب و بد هست ، روزهایی هسـت کـ ه حالت خوب است ، عالی ست .. روزهایی هم

هست کـ ه از شدت بد بودن حس می کنی نفست بالا نمی آید ( مثل .... ) ، روزهای خــوب بایـد ثبـت شونـد ،

بایـد نوشت ازشـان تـا هیــچ وقت فراموش نشونـد ،و روزهای بد ، بایــد چشـم بسـت و گذشت ازشـان ...

نـ ه اینکـ ه روزهـای خوب نداشتـ ه ام ایـن مدت ، بوده امـا آنقــدر کمرنـگ ، کوتآه ، لحظـ ه ای کـ ه ارزش ثبـت

کردن نداشتنـد ... امـا تا دلتـان بخواهـد روزهای خستـ ه کننده داشتـ ه ام ، لحظـ ه های پـر رنـگ ، طولانـی کـ ه

انگار خیـال تمـام شـدن ندارند ...

آنقــدر چشـم بستـ ه ام و گذشتـ ه ام از این روزها ، آنقـدر حرف ها را خورده ام کـ ه حس میـکنم لبریـز شده ام

هی میخوردم حرفها را اما از چشـم هایم بیرون می ریخت...

نشد کـ ه ننویسم این بار،شاید ( شاید) از امروز بـ ه بعد بیشتر اینجا نوشتم بـ ه دلایلی و تصمیماتی کـ ه گرفتم


+ یک کاری کـردم کـ ه وقتـی بـهش فکـر میکـنم عصبـی می شوم ... یـک اشتبـاه محض ... قـدم در راهـی

گذاشتـم کـ ه تهش بن بست هست ... از ایـن حماقتـم عصبـی می شوم ...

کاااش ما آدم ها فقط عقل داشتیم، ایـن جنگ عقل و احساس مصیـبت ترین و عذاب آورتریـ جنـگ درونی ست

آدم را از پا در می آورد. خیـلی همین جوری با خدا مشورت کردم ، گفت خیلی خوب... اما اول از همـ ه عقل م

گفت نه ، بایست، نرو و بعد هم دوست جانم خیلی هنرمندانـ ه حالم را گرفت،البتـ ه راست هـم میگفـت و باید

اینـجور از توهـم درم می آورد

بیـن تمـام نشانـ ه ها ، حـس ها ، حکـم های عقـل ، واقعیـت ها مانـده ام ، بد هـم مانـده ام

خـدا ایـن برزخ را نصیـب دشمـنم هـم نکـند ...


.........................

در راستای آن اتفاقـات خوووب کـ ه بایـد ثبـت شوند بایـد بگویـم کـ ه راهـی ام ، سمـت شلمچـ ه و...

ان شاللـ ه برگشتـم حتمااا از اول ایـن اتفاق خوووب و مینویسم ...

می روم ، ان شاللـ ه شهـدا دست دلـم را بگیـرند ، کمکـم کنند در مبارزه با نفس و احساسم پیـروز بشم ،

کمکـم کننـد حکـم عقـل را بپذیـرم ، سبـک بشـم و بریـده از دنیـا برگـردم ...

بایـد هوای زیستـنم را عوض کنـم ... بایـد تا قبـل از شـروع سـال تحویـل بعضـی چیزها عوض کنـم

دعا بفرماییـد در ایـن جنـگ داخلی عقلم پیـروز شود ...

دعا گوی شما خواهـم بود به شرط لیاقت ...


+ مسافریـم ، حلال کنیـد اگر ...





طبقه بندی: دلنوشته،

تاریخ : سه شنبه 13 اسفند 1392 | 03:12 ق.ظ | نویسنده : یکی بود ... هنوزم هست... ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.