تبلیغات
یک مشت خاک - اسـب نفـس بریـده را قدرت تازیـانه نیـست *

درد یـک پنچـره را پنچـره ها می فهـمند

معنـی کور شدن را گـره ها می فهـمند


سخـت بالا بـروی ، سـاده بیـایی پاییــن

قصـ ه تلـخ مرا سُـرسُـره ها می فهمند


.....




بعضـی وقت ها دلـم برای خودِ قدیـمی ام تنـگ می شـود ، بـرای خودِ 2 سال پیـشـم ...

برای مَـنی ک راهـش را جـدا کـرد تا مشخـص باشـد کـدام طرفـی ست .

مَـن حالا هــرچـه دارد از مَن 2 سال پیـش است ، امـا حیـف قدر ندانست ...



یادم هست یک بار با بـنده خدایی صحبـت می کـردم سر همیـن موضوعات . گفتـم دلـم تنگ شـده برای آن

 روزهـای شیـرین ، برای آن حال و هـوا ، برای آن همـه بیخیالی از دنیـا ...

گفتـم نمی دانـم چه شد کـه آن طور شد و چـه شد کـه این طور شد ...

مـن در اوج بی حوصلگـی بـودم و او شـروع کـرد به حــرف زدن :

- تا حالا شـده بریـد پرتغـال فروشـی ؟؟ گاهی پیـش میاد میـرید برای خریـد پرتغـال ، مغـازه دار یه پرتغال رو 4

قاچ میـکنه و بهـتون میـده میـگه میـل کنیـد تا مـزه اش رو بچشیـد . وقتـی دیدید خیـلی خوشمـزه و شیرینه

میـگید 2 کیلو از ایـن بده . اونـم 2 کیـلو وزن میـکنه و بهـتون میـده ، حالا بایـد برای خریـد این 2 کیلو پول بدیـد .

میـگه اونـی کـه رایگان بهتون دادم برای این بـود کـه بدونیـد چـه پرتغالـی می خرید .

اون حس رو خـدا بهـتون داد ، اون حـس آزادگـی رو رایگـان داد . چـون می خواسـت لذت حضورش و داشتـنش

رو حس کنـی و ارزشش رو . و حالا میـگه اگـر اون حـس آزادگـی رو میخوای بازم بهـت میـدم ولـی الان بایـد

هزیـنه بدی ، کمـی ازش بـرای چشـاندن مزه اش بهت دادم ...حالا خداونـد میـگه کجـاست  کسـی که خـودش

را برای مـن هزیـنه کند ؟؟ تا من هـم هزیـنه آزاده بودنش را بپـردازم.



+ حرفهایش تمـام شـد ، مـن هنـوز بی حوصـله بودم اما فکـرم مشغـول این حرفها .


+ عکس نوشـت :: یـکی از پلـه های نردبان م شکست افتادم پاییـن ...



* آی خـدا جـان !! امتـحان کـردن نمی خواهـد ... نتیـجه معـلوم اسـت ، مـردودم ...

یک کلام : نمـی توانم .... خـودت یه کاری کن / ...





طبقه بندی: دلنوشته،

تاریخ : شنبه 12 بهمن 1392 | 02:26 ب.ظ | نویسنده : یکی بود ... هنوزم هست... ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.