تبلیغات
یک مشت خاک - یکـ حسـرت ....

+ آدم بعضـی وقت ها قفـل می کند اساسـی ...

حـرف می زنـد ، نفـس می کشد ، می خنـدد ، امـآ ظاهـری ... و از درون قفـل شده ، مثل مُـرده ها ، از حرکت

ایستـاده...

حال و احوال ایـن روزهـایم همیـن است ... ظاهـرم زنـده است امـا درونم فکـر کنم مدتـهاست مُـرده ... هیـچ

تحرکـی ندارد ... نه می خنـدد، نه ناراحت می شود... بی حس ...



+ چنـد مدت پیـش منـزل دوست جـان مهمان بودم ، برای اولیـن بار از تـه تـه تـه اعمـاق وجودم حسـرت خـوردم

... حسـرت نداشتـن خواهـر ...

فکـر کنم از ایـنجا بـه بعد زنـدگی خیــلی ایـن نبودن بـه چشـم بیایـد و هی من حسـرت بخورم که ای کاااش من

هم خواهـر داشتـم ...

کاش یک دانه خواهـر ، ( نه حالا که به حـرف و گفتـن کاش هست ایده ال تر م را میگویـم و حسرت می خورم )

کاش دوتا خواهـر داشتـم ، یکـی بزرگ تر ( مثلا 7 ، 8 سال بزرگ تر ) بود ، ازدواج کرده بود و بچه هم داشت ...

یکی هم همسن و سال خودم.

از خواهر کوچیـک تر خوشم نمیاد ... هی بایـد حواست بهش باشـد ، هی باید موقعی که کارهای اشتباه انجام

میده و حرفها و نصیـحت های تو رو گوش نمیده حرص بخوری ... همون دوتا بهـتر هسـتن اگـر می بودن ...

بزرگتـرِ مثلا می شد تکیـه گاهم با نصیحـت ها و راهنمایی های بزرگونه اش ... کوچیکترِ هـم می شد همرازم،

که از جیـک و پوک هـم خبـر داشتیـم ، که رازهامون رو به هم می گفتیـم و برای هم دل می سوزندیم ...

مامان تا اینـجای زندگـی اصلا برام کم نذاشتـه ... شایـد برای همیـن تا حالا هیـچ وقت دلـم خواهـر نخواسته ...

اما از اینجـا به بعد هیچ کسی نمی تونه جای خالی یک خواهـر رو پر کنه ...

» کلا آدم بایـد خواهـر داشتـه باشه ، چه دختـر باشی ، چه پسـر ...



+ یه روزهایی داره باز تکـرار می شه ... از دست خودم کلافه م ... دلـم می خواد گوش خودمو بپیـچم و به

خودم بگـم  دِ بچـه آدم باش ... آخه ینی چی این کارا ، چقـد اشتباه ؟!!!

آی خدا میشه خودت یه جوری گوشـم رو بپیچونی ... محـکم محـکم ... هر چقـدر دوست داری

اصلا بیـا وسط ایـن مسیـر دنبالـم یه سیلی محـکم بهم بزن ، دستـمو بگیـر و کشون کشون منو با خودت ببـر ،

تا ایـن مسیـر رو دنبال نکـنم ... هر چقـدر هم من تلاش کردم برگردم تو اجـازه نده ، محکـم تر بزن ...

میـشه خـدا میــشه ؟؟!!!...

» من از دست خودم خستم ، اونم فکر کنم از دست من خسته س






+ آهنـگ وبلاگ عوض شد ... میبره منو به چند سال قبل .... همینجوری دوستش دارم




تاریخ : یکشنبه 15 دی 1392 | 02:43 ب.ظ | نویسنده : یکی بود ... هنوزم هست... ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.