تبلیغات
یک مشت خاک - آدمـ بایــد ...


زخـم هایی کـه تـازه هستـند و کم کم دارند خشکـ می شـوند را حتـما داشتـه اید...

بعـضی وقتـها یـک عذابـی دارد حس خـاراندن آن زخـم ...

آدم لـذت می بـرد وقتـی مشغول خاراندن می شود ، یک حس خـوب دارد که هـی آدم وسوسه می شود

ادامـه دهـد و اصلا انگار کنترل دستت را نداری کـه متوفقش کنی ...

هر چـه بیشتـر ادامـه می دهـی می بینی سیر نمی شوی ، آخرش هم زخـم خـون می آید و مجبـور

می شوی دست از خاراندن برداری ... اما آن لحظـه چنان فشـاری به آدم می آیـد کـه دلـش می خواهـد

با دو دسـت زخـم را بخاراند ... حتی حس میکنی خارشش بیشــتر از اول شـده و آنجـاست کـه با خودت

زمزمه میکنی : عجب غلـطی کردم ، کاش از اول بهش محل نمیدادم و نمی خاروندم تا این مصیبت رو

نمی کشیـدم .

حالا غیـر از تحمل آن سختـی و مقابلـه با تمایـل شدیــد به خاراندن دوباره می بیـنی زخـم تآزه شـده و دوره ی

خوب شـدنش طولانـی تر می شـود و چـه بسـا جـای زخـم بیشــتر و عمیق تر بمانـد ...


دسـت بـردن در بعضـی خاطرات  هـم مثـل همیـن خاراندن زخـم هاست ...

یکـ حـس خــوب آدم را می کشاند به سمـت مرور بعضـی خاطرات ... حالا یـک هـوا ، یک مکان ، یک آهنـگ

و یـا هر چیـز کوچـک دیگـری جرقـه ی ایـن حس خوب می شود ...

و همـین جور غرق می شوی در خاطـرات و لبخــند می زنی و یـک حس خوب پیــدا میکنی ... ، امـا نمی دانی

 همـزمان داری زخـم روح و دلت را تازه می کنی ...

و آخرش یـک جایی مجبـور می شوی ایـن کار را متوقف کنـی ...

و حالا زخـم دلت تازه شـده ...



+ دیده ام بچـه ای که می خـواهد زخمش را بخاراند حواسش را پرت می کنند ، یا ضربه ای به دستش

می زنند تا ادمـه ندهـد ... جالـبِ  یک بار هـم از حاج آقای برنامـه گلبرگ شنیـدم کـه می گفتند وقتـی

خاطـره ای ک نبـاید مرور شـود به ذهنتـان می آید همیـن کار ها را انجام دهید ...


+ عادم بایــــد آدم باشـد ... باید وقتـی خدایش می گوید نه بگویـد چشــــــمـ ... باید قــوی باشـد ...

بایــد بدانـد هیـــــچ کس را نبایــــد بیـــشتر از خـدا دوست داشتــه باشــد ... آدم بایــد بنده باشــد ...

بایــد پا روی نفسش بگــذارد ....



عکس :: دنبال یک چیـز دیگــر بودم ( اما دقیق نمی دانستـم چ !! ) ، این پیـدا شد ...

عنوانش بـود : " وقتــی تــو بخواهـــی برویی " ...

زمزمــ ه میکنم : بخــواهد می شود ، نــخواهد نمی شود ( روزی 100 بار بلکم بیشــتر )







طبقه بندی: دلنوشته،
برچسب ها: زخم دل، خاطرات، خدا، خواستن، دوست داشتن،

تاریخ : یکشنبه 17 آذر 1392 | 12:37 ق.ظ | نویسنده : یکی بود ... هنوزم هست... ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.