تبلیغات
یک مشت خاک - .....

دهـه اول محـرم هـم تمام شد ... تـا سال آیـنده ...

من کـه هر سال از ماه محـرم مهمان یک جایی ام و اصلا یک جـای ثابت ندارم ...

امیـدوارانه ترین حالت این است که بگویم خدا میـداند سال آینده کجا باشم اما بهـتر این است که بگویم

اصلا هستم یا ...

مجلس پارسال جای خیلی خوبی بود ، فضا بی ریـا و یک دست، اما متاسفانه امسال بـی برنامگی موج میزد و

ما به مجلس دیگری کوچ کردیـم.

( زیـاد به اینـکه کجـا بروم حساس نیستم، هر جا دلـم بکشاندم میـروم )

اینجا هم بد نبود ، اما یکی از دست خواهران محترمی که انگار تمام روز را روزه سکوت گرفته بودند و حالا

داشتند تلافی میـکردند کلی حرص می خوردم / خبیث می شدم  در دل میـگفتم حلالتان نمیکنم که نمیگذارید

درست متوجه بشم/، هم از ....

نمیـدانم از عادت خوب یا بدم هست که موقع ذکر مصیبت گوش هایم بیشتر تیز می شود و خیــــلی به

حرفهایی که گفته می شود دقت میکنم ، حتـی اگر در اوج احساسات و گریـه هم باشم خیلی به منطقی بودن

حادثه ای که در موردش حرف میـزنند دقت میکنم ... البته قبول دارم که بعضی اتفاقات خارج از دایره عقل بشـر

هستند ولی اینکه هر سال یک داستان جدید از حادثه کربلا بشنوم برایم کمی غیر منطقی ست و به راحتی

قبول نمیکنم ، به همین دلیل موقع شنیدن آن نقل جدید که ممکن است شیـون عده ای بلند شود من در حال

تفکـر و حلاجی کردن موضوع هستم.

 بعضی وقت ها هم حس بدی نسبت به روضه خوان پیدا میکنم ، وقتی که حس کنم دارد تمام تلاشش را میکند

که اشک مردم را در بیاورد ، مثلا بعضی وقتها حس میکنم مداح میـبیند مجلس گـرم نیست و مجبور می شود

بزند یک کانال دیگر و از ترفند خاصی استفاده کند ...

خوشبخاته یا بدبختانه دل من روی این چیزها خیـلی حساس است و وقتی میـشکند که پشت حرفـی که

می شنود یک دل شکسته باشد ، مثلا خیلی راحت شب شام غریبان با صحبت های عادی آقای قرائتی که

بدون هیچ لحن و صوت خاصی است و تنها با اشک چشمشان بیان میکنند میـشکند و ...



حالا از این صحبت ها بگذرم، یک اتفاق خنده دار :| ؟؟ لوس :| ؟؟ وحشتناک :| ؟؟ در یکی از شب ها رخ داد

ما به دلیل کهولت سن و کمر درد هر جا میـرفتیم دنبال یک تکیه گاه بودیم ، اما در یکی از شب ها جایی پیدا

نکردیـم و یک جایی نشستیم ... همه چیز به خوبی پیش رفت ، مراسم رو به اتمام بود و در حال دعا کردن

بودیم که یه دفعه صدای جیغ چند نفر از سمت چپم بلند شده و مابیـن آنها یکی دو نفر هم میـگفتند مـار ، مـار

من هم طبق غریـز چنان جهشـی کردم فوق حرفـه ای و در آن تاریکی به سمت دیگر شروع به دویـدن کردم :|

( خدایا  به چند نفر هم لگد زدم فکر کنم :/  )

بعد صداها واضح تر شد و مشخص شد مـارمـولـک بوده ، و من وحشتم بیشتر شد ... حالا چراغها روشن

شده بود و جمعیت متفرق شده بودند و من که از سرنوشت آن مـارمـولـک بی اطلاع بودم جرات نمیـکردم

سر جایم برگردم ، گوشـی و کتاب دعایم آنجا جا مانده بود ( اینجوری نگاه نکنید مارمولــــــکــــ بود ، اگر مار

بود قابل تحمل تر بود ) ...

خلاصه که با بدبختی رفتم وسایلم را برداشتم .

 تا دو سه شب بدون جستجو کردن تکیه گاه دقیقا در شعاع چندمتـری دیوار ها و دقیـقا در وسط مجلس

می نشستم.

اما درشب های بعد  باز با اصرار دوست محترم مجبور شدیم در یک قسمت دیگری از مجلس تکیه گاه پیدا

کنیم  ( و بماند که من نصف بیشتر مراسم در فکر سقوط یک مارمولک بودم و ترس عجیبی حتی در وسط

گریه کردن همراهم بود / اخلاص صفر / )




+ این را بایـد آن بالا میـنوشتم ، این پست حرفـی برای گفتن نداشت و  چیزی مانند آگهـی بازرگانـی نوشتـه  بود /






تاریخ : یکشنبه 26 آبان 1392 | 09:12 ب.ظ | نویسنده : یکی بود ... هنوزم هست... ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.