تبلیغات
یک مشت خاک - وَاللّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ ...


از همیـشه همیـشه که یـادم می آیـد آدمـی بودم که با همـه چیـز کنـار می آمـدم .

قدیـم ترها خیـلی به ایـنکه مثلا این اتفـاق حکمتـی داشـت و از این حرفهـا دقت نمیـکردم ، فقط بنـا به

روحیـات خـودم که هیـچ وقـت جنـگنده نبـودم با هـر اتفـاقی سعـی میـکردم کنار بیایم.البـته در حرف به

این سادگـی که میـگویم " کنار می آمـدم " ، و گرنه همچیـن به سادگـی هم نبود...

/ به ظاهـر و از دید بقیه مثل یک آدم مقـاوم اما از درون و در تنهایـی ها آنقدر شکننده که در آن جنگ داخلی

از پا در می آمدم .... و چه سخت است جنـگ اعصـاب داشتن و به ظاهـر خونسـرد بودن /...

بعـد تر ها که سـمت و سـوی ذهنم شکل منظم تر و هدفـدار تری گرفت " حکمـت " سر زبانم افتاد واین شد

 که من در هر اتفاق ریز و درشتی که در زندگـی ام پیش می آمد دنبال یک حکمـت بودم ،

و چقدر هم خوب چیزی بود این  " حکمـت " ...

بعد نشستم از همان اول زندگی را مرور کردن ، پای هر اتفاق می ایستادم و فکر میکردم چه حکمتـی داشت؟

سَرِ بعضی اتفاقات عقـل م چندین دلیل را پشت سر هم ردیف میکرد که همگـی دلایل خوبی بود که بهترین

اتفاق در آن زمان همان بود که رخ داده ...

و من خوشحال ، لبخند رضایـت منـدی میزدم و یک صحبت خودمانـی با خـدا میکردم که :: آی خـدااا ممـــنونم به

حرفهـای من گوش ندادی و همان را انجام دادی که برایـم بهتریـن بود .

بعضی وقت ها هم پای یک سری اتفاقات کمـی ذهـنم به چالش کشیـده میشد. بیـن حکمـت خـدا و

اشتبـاهات خـودم کمی گیـج میـشدم .

عقـل م ایـن بار اشتبـاهاتم را گوشـزد میکرد و من در نهایـت تواضـع اشتبـاهات را میپذیرفتم و کمی بعد باز ابـرو

بالا می انداخـتم و می گفتـم : ولی باز حکمـتی داشت ...

/ چون ایـن حکمـت خـدا بر می گردد به همان قضـا و قدر و یـک جورایی با احتیار آدمـی قاطـی پاتـی می شود و

بحـث سخـت می شود ذهنـم بیـشتر درگیـر می شد /...

و بعضی اتفاقات هم بودند که هنـوز که هنـوز است من آنجـا ایـستاده ام و عـقل م با همه ی ادعایـش

نمی تواند برایشان حکمـتی پیدا کند ...

و همیـن داستان را سخـت تر می کند ، ایـنکه ندانی چـرا آن اتفاق ؟؟!! ندانی باید به آن امیـد داشـته باشی

که تـه تهـش برایـت خوب بوده یا میـشود یا کفـاره گنـاهی ، چیـزی ست !!!

آن جایی کـه عقل و انصـاف و حتی یـک مَحـرم به درد هایـت هم اعتـراف کنـد تو اینـجا مقصـر نبـودی و باز زبان

بچـرخد و بگـوید " حتـما حکمــتی داشتـه " ...



+ بعـضی وقت ها فکـر می کنم خیــلی زیـادی در زندگـی به دنبـال حکمـت آمیـز بودن حوادث واتفاقات دور برم

هستـم امـا مگـه میـشه یـه اتفاق همینـجوری الکی و تصادفی رخ بده ؟؟!!!








طبقه بندی: دلنوشته،

تاریخ : پنجشنبه 9 آبان 1392 | 08:35 ب.ظ | نویسنده : یکی بود ... هنوزم هست... ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.