تبلیغات
یک مشت خاک - خــاطره ....


بعضی وقتها دلم برای قدیم ها تنگ میشه  ...

من سن و سال چندانی ندارم و شاید گفتن این حرفها برای یک دهه 60 یی خنده دار باشه.

اگه کسایی که دهه های 50 و 40 و... رو تجربه کردن این نوشته و حرفها رو بخونن خندشون میگیره

و میگن بچه جان تو چه میدونی قدیم ها و خوشی هایش چی بوده ؟؟ چه میدونی اون دوران

خوشی که ما داشتیم با دورانی که شما داشتید اصلا قابل مقایسه نیست ...

نمیدونم شاید هم راست میگن ... وقتی پای حرفهای پدر بزرگ مادربرزگ ها و بابا مامانا میشینم

میبینم اندازه یه شاهنامه و شاید بیشتر خاطره دارن و هیچ وقت هم حرفاشون تمام نمیشه ، گفتن

خوشی ها ، خاطرات ، همدلی ها و...

اما ماها شاید بعد تر ها سر جمع اندازه یک کتاب 100 برگ هم خاطره از قدیم هامون نداشته باشیم تا

برای بچه هامون تعریف کنیم... تازه اون هایی هم که داریم به 10 ، 15 سال قبل بر میگرده و بعد اون دیگه

خاطرات دلنشین کم رنگ و کم رنگ تر شده ...شایدم یه روز از بی حرفی مجبور بشیم خاطرات نتی و

و مجازی مون رو تعریف کنیم ... { خنده داره :| }

من موندم این بچه های دهه 80 به بعد از چه خاطراتی میخوان برای بچه هاشون تعریف کنن ....


این روزها یه اتفاقاتی افتاد که ذهنم یه فلاش بک به قدیم ها و خاطراتش زد ...

اول که ذهنم یهویی رفت به دوران دبستانم ... هر موقع یادم به اون لحظه ها می افته ته دلم یه

شادی همراه با حسرت زیـــــاد میاد ... اونقدر خاطرات دبستانم برام روشنه که لحظه به لحظه اش رو

یادم میاد ، ( کلاس اولم اصلا گریه نکردم ، واقعا چراااا !!! )

دفترا از مدل ساده ها بود ، مامان عزیزم هم می نشست تمام دفترام رو از دو طرف خط کشی میکرد.

اینقدر خاطره و نوستالژی از اون دوران دارم .... { هــــ آه ـــــــی :( }

( همینجوری این وسط یادم اومد :| ... یه دفتر نقاشی فیلی هدیه گیرم اومده بود ، اینقدر برام ازرشمند

بود که دلم نمی اومد ازش استفاده کنم ... آخرشم از سن نقاشی کشیدنم گذشت تا همین یکی

دوسال قبل که بچه های دایی اومدن و پر از آثار هنریشون کردن :| :((( :)))) )


بعد  ذهنم رفت به قسمت های دیگه ... موقع هایی که هیچ کدوم از عموها ماشین نداشتن

بجز بابابزرگم ... خدا بیامرز جمعه ها کله سحر زنگ میزد خونه هامون که بار و بندیل رو ببندین میخوایم

بریم گردش ... وای با چه ذوقی بلند میشدیم ....

ولی کم کم همه صاحب ماشین شدن و به مرور گردش ها کم جمعیت تر شد تا وقتی که دیگه کلا

گردش های دور همی محدود شد به 13 بدرها یا یه موقع های خاص ....


یادمه چند سال پیشا دایی ها جونشون برای هم میدادن ، اونقدر فضای خونه پدر بزرگم صمیمی بود

که عیدها و تابستونها من و داداشا اونجا لنگر مینداختیم :| ....

بعد دیگه مامان بزرگ فوت کرد و انگار ستون خونه افتاده باشه همه صمیمت ها از بین رفت :( ....

دایی ها همه یکی یکی زن گرفتن و کم کم منافع اومد وسط ، حساب کتابها ، حرفها ، حدیث ها و......


هی ، بیخیالش ....فقط خواستم بگم

دلـــم لـــک زده برای شوخی ها و خندهای از ته دل ، نه خندها و متلک ها و طعنه های هدف دار ....


دلـــم لـــک زده برای مهمونی های ساده و بی دردسر ....

دلـــم لـــک زده برای حرفهای ساده نه حرف گرونی ، قیمت دلار ، قیمت فلان وسیله ، بهترین مدل و رنگ موی سال و....

دلـــم لـــک زده برای مهربونی های خالصانه ....


...........


* البته میدونم دنیا اینقدر سیاه نشده ، هست لحظه های خوبی که باز بین این شلوغی ها پیدا میشه

یا خوبی هایی که از همین آدما میبینم ، اما اینقدر کم و کمرنگ هست که زود محو میشه ....



+ بخوانید : از همینجوری نوشته های نیمه شب ها با چراغ موبایل :| ...






طبقه بندی: دلنوشته،

تاریخ : جمعه 1 شهریور 1392 | 10:35 ب.ظ | نویسنده : یکی بود ... هنوزم هست... ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.