تبلیغات
یک مشت خاک - امن یجیب ....


پـ نوشـــتــ (1 ) :: 
این بار برخلاف همیشه میخوام  این ها رو  اول بنویسم ،

این ــها خط خطـی ـهای یه ذهن آشفـته و سردرگم هست ، برای همین نه فعل داره

نه جمله بندی داره و  نه [ احتمالا ] برای کسی ارزش ..... هرچی که اومد از دلم رو نوشتم ،

اینکه چرا این ها رو اینجا نوشتم هم نمیدونم ....
 
پـ نوشـــتــ (2) :: همه ی شما منو از این نوشته ها میشناسید و حتما اگه بگم التماس دعاا

توی شبای قدر اون قدر آدم دور بروتون هست و اینقدر توی اون لحظات فکرتون مشغوله که من

( که توی این دنیای مجازی هستم ) رو یادتون بره ، اما ....بدونید من واقعیم ، یه آدمم ...

ازتون میخوام [ خواهرانه ] ،[ برادرانه ] منو توی این شبا ، توی راز و نیازهاتون فراموش نکنید ....

لطفا ....

من هم قابل باشم دعا گوی تک تکتون خواهم بود ....



------------------------------------------------------------------------------------------------------

دست من نیست ...

خودشان می آیند ...

بی اجازه ...

بی محابا...

بی تردید

خودشان می آیند ...

اصلا دست من نیست .....

اشک هایم را می گویـــم ..........

..........

خدایا میبینی ، اینقدر این روزا حالم خرابه که هیچی آرومم نمیکنه ... نه حرف زدن، نه درد

ودل کردن، هیچی ...

به دوستم میگم خیلی داغونم ، دلم خیلی تنگه ...میگم دلم داره خودش رو برای شبای قدر آماده

میکنه ، میگه خوشبحالتتتتت، دلت اینقدر بزرگه که خودش رو برای شبای قدر آماده میکنه

بهش گفتم کجایی کاری !!! اتفاقا، دلم اینقدر کوچیکه که زود غم و غصه ازش سر ریز میشه ...

اونقدر کوچیکه که زود کم میاره و اضافه اش رو از چشمم سرازیر میکنه ....


میبینی خدا !! این چند روز اینقدر دلم پر شده که این اشکا از هر فرصتی استفاده میکنن...

اونقدر فرصت طلبن که پای " ماه عسل " ، " مادرانه " و حتی " دودکش " که مثلا طنزه سرازیر میشن

 با حرف زدن این اون و حتی با خوندن دلنوشته های بقیه  ......


خداااااااا

خیلی دلم برات تنگ شده خیلی ...

میدونم تو هم دلت برام تنگ شده ، اینو از همین بغض و دلتنگی که این روزا امونم رو بریده

میفهمم ، اینو از کم محلی بنده هات میفهمم ، اینو از احساس این روزام میفهمم ....

همیشه اینجوره ، وقتی یه مدت ازت دور میشم ..وقتی توی شادی های خودم غرقم

همش به این فکر میکنم که همین روزاست که باز اون بغض و حس بد بیاد سراغم ،

یعنی فکر کنم تو با این بغض و دلتنگی که میذاری تو وجودم من رو به یاد خودت میندازی

یه کاری میکنی این بنده هات یه کاری کنن که از تمام دنیا سیر بشم و باز نگاهم به آسمون بیفته


میدونی خدا توی این چند روز حسابی شاکی بودم ، این شیطون هم هی دم گوشم زمزمه میکرد

بابا تو چقدر صبوری ، تا کی صبر ، آدم باید یه نشونه ببینه تا بدونه حرفاش شنیده شده!!! ...

یادته شبای قدر چقدر گریه کردی .. ازش کمک خواستی .. کو کمک ؟؟ کو نشونه ؟؟ .....

منم هیچی نمیتونستم بگم و هی بغض میکردم و هی بغض میکردم ....

تا وقتی که خودت بهم گفتی :
وَأَوْفُواْ بِعَهْدِی أُوفِ بِعَهْدِكُمْ

حرفت خیلی تکونم داد ... جای هیچ اعتراضی نبود ...

من خیلی کم گذاشتم ، پای خیلی عهدهام نبودم

خیلی کارها که نباید میکردم رو انجام دادم  همه ی اینها قبول ....

اما خداااا یه لحظه ، یه لحظه بیا نزدیک تر ..... خدا تو که بنده خوب زیاد داری

این منم که غیر تو کسی رو ندارم ، این منم که به تو احتیاج دارم ....

آخه خدا من به تو دلخوشم ، همه ی امیدم به تو هست ....

نمیشه که برای اون عهدهایی که شکستم منو رها کنی ، نمیشه که !!!!


خدا ، نمیدونم توی من چی دیدی !!! واقعا یعنی اینقدر صبرم زیاد ؟؟!!! ...

ولی خداا خودم که دیگه حس میکنم این صبر تموم شده ، میدونی حس میکنم بریدم ،

خیلی هم بریدم ...... خیلی وقته یه جسم تو خالی شدم ... خیلی وقته کم از یه آدم مرده ندارم...

خسته ام ... خیلیییییی .....

میدونی چی تا حالا منو ( همین جسم خسته ) سرپا نگه داشته ؟؟!!

همین بودنت ، همین که خیلی بزرگی .....

 وقتی به آسمون نگاه میکنم و بزرگی و عظمتش منو به وجد میاره  یه  حس عجیب بهم

 میگه میبینی تو همچین کسی داری که خالق عظیم ترین چیزاست پس امیدوار باش ....

و یه حس شوق و امید ته دلم میاد که بگم من چه خدااااااایی دارم  ......

ناامیدم نکن خداا ... این بار دیگه ته خطم ....



+ همسنـــگر ، این شبهــا  برای دلــــم امن یجیب بخـــوان .....





طبقه بندی: دلنوشته،

تاریخ : شنبه 5 مرداد 1392 | 03:17 ق.ظ | نویسنده : یکی بود ... هنوزم هست... ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.