تبلیغات
یک مشت خاک - تـدبـر ....


رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ


«پروردگارا! دلهایمان را ، بعد از آنکه ما را هدایت کردی ، ( از راه حق ) منحرف مگردان!

 و از سوی خود ، رحمتی بر ما ببخش ، زیرا تو بخشنده ای! »



همیشه این آیه رو مثل بقیه آیات قرآن میخوندم و رد میشدم ،

اما توی این چند ماه اخیر با عمق جان میخونم و از ته دل آمیـن میگم ...

شاید چون اینقدر چیزای عجیب و غریب دیدم که ترسیدم ...

آره دروغ چرا خیلی هم ترسیدم ...

شاید شما هم اگر در کنارتون کسانی بودن که روز به روز تغییر و تحولاتشون رو به چشم

می دیدین ( اونم چه تغییراتی !!! چرخش 180 درجه ای !!! ) تماما ترس میشدین و این قدر

عمیق به این آیه نگاه میکردین ..

شایدم هم دیدید قصه آدم های متحول شده ....


خیلی ترس داره دیدن

آدمی که 3 دهه ازعمرش به یک آدم مذهبی کامل معروف باشه ...

آدمی که توی جوانی تنها جایی که میشده پیداش کرد مسجد بوده ...

آدمی که روی یقه لباس خواهرش حساس بوده ...

آدمی که توی دوران دانشجویی دخترای دانشگاه جرات درخواست جزوه ازش نداشتن

آدمی که مهریه همسرش مکه باشه ...

آدمی که از روز اول زندگی مشترک اینقدر حساس به خمس باشه ...

آدمی که ...

حالا در دهه چهارم زندگی میگه:

اسلام فقط برای سرزمین حجاز و عربها بود و هیچ ربطی به ما نداره ..

رفتن مکه و سفرهای زیارتی مسخرست ...

خمس و زکات کشکه ، دوغه و ....

مرجع تقلید داشتن مسخره ترین کار دنیاست ...

حالا میگه ...

بذارید نگم که بقیه حرفا و حکم هاش فقط درد آوره .


شاید بگید  اسلام داشتن و مسلمان بودن این جوره آدما

ریشه ای نیست و مثل یک حبابـ ه ، تو خالی .... و با یک تلنگر نابود میشـ ه

درسته ...

اونم مثل همه ما یک مسلمان شناسنامه ای بوده ، جبرا توی یک کشور اسلامی

و خانواده مذهبی بزرگ شده و مسلمان شده ... توی خانواده ای که پدر حساسیت

زیادی به دین دار بودن فرزندانش داشته و یه عمر کلید دار مسجد بوده ..

( البته من در نوع تربیت و اصرار این پدر برای دیندار بودن فرزندانش خیلی ایراد میبینم

که شاید یکی از دلایل هم همین باشه ..)


اما نه اینکه این آدم به زور پدر مسلمان شده باشه و اطلاعات دینیش محدود به همون

آموزه های پدرش باشه، که به گفته خودش یه زمانی { ... } بودم و چه کتاب ها که نمیخوندم

راست هم میگه ، حداقل تا اینجا اطلاعات دینیش از من بیشترِ .. اینو وقتی بحثی پیش میاد

میبینم که جلو جلو جوابهای دست و پا شکسته ای که من میخوام بگم رو تحویلم میده ...

هر مطلب رو با منبع میگه و من سکوت میکنم ...

مدتهاست که نه بحثی میکنم و نه حرفی میزنم فقط سکوت میکنم ...



بذارید یه واقعیت هم بگم ، البته بذارید این واقعیت رو از زبون سید علی صالحی بگم که خیلی عالی

گفته :


◥ مَــن یــکـــے را مـــے شنــــاســـم

صبح‌ــــها لیـــبــرال اســت

ظهـــرـــها چـــپ مــــے زنــد

و غـــروب کـــه از کـــوچــــه‌ ے تـــاریــک مـــے گـــذرد

زیــــرِ لـــب آهســــتــه مـــے گـــویــد: "بِســــم‌ اللّــــه ...!" ◣



آره با همه این حرفها ( که حتی بعضی وقتها خدا رو هم زیر سوال میبره )

نماز میخونه ... اونم سر وقت  ، و توی کارها بارها بسم الله گفتنش رو شنیدم ...

خیلی سخته آدم بخواد برخلاف فطرتش عمل کنه ، اما وقتی راه رو باز کردی خودت به

شیطون کمک کردی....

به قول همسرش همه ی امید و دعام اینه که این یک ذره نور که ته دلش هست

خاموش نشه ... که خدا معجزه کنه ( دعا کنید ....)



تلخ نوشــت :: این روزا خیلی دارم میبینم آدمایی که دارن مسیر رو کج میکنن....





در گوشی :: روزی که مسیرم رو انتخاب کردم خوشحال بودم که مسیرم رو انتخاب کردم

توی آسمونها بودم ...اما تب و تابم که خوابید ، با اولین امتحان سخت مواجه شدم

چه امتحان سختی هم بود ........ اونجا بود که فهمیدم مسیر سختی رو انتخاب کردم

، مسیری که هر قدمش امتحانه و امکان سقوط هست ..

حواسمون باشه

ما هم مثل یکی از همون آدما هستیم ، هنوز راه زیادی هست ...............




رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ






طبقه بندی: دلنوشته،

تاریخ : شنبه 22 تیر 1392 | 03:38 ق.ظ | نویسنده : یکی بود ... هنوزم هست... ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.