تبلیغات
یک مشت خاک - دعــوای ....:|

این روزا دارم فکر میکنم اگر مغزم قدرت نوشتن داشت تا به حال برای خودش نویسنده مطرحی

شده بود ... بیچاره  جملات ناب و خوبی سر هم میکند ولی هیچ وقت ثبت نمیشه ...

و این قلـم ، هر چه بگم تنبل و بیحوصله کم گفتم ... ذوقش هم اساسی خشکیده ...

اما خودم که با انصاف به قضیه نگاه میکنم میبینم کمی ( تا بیشتری ) زیر سر این مغز

بدجنس هم هست ....

آخه بگو مغز حسابی ساعت 2 ، 3 نصفه شب ، توی رخت خواب و تاریــکی مطلق وقت

سر هم کردن اون جملات هست .. نمیگی این قلـم بیچاره اون وقت شب هیچ امکاناتی

نداره که اونها رو ثبت کنه ...

فرداش هم وقتی که قـلم دست به کار میشه برای نوشتن اون شروع میکنه به ناز کردن

و یک جملات مزخرفی تحویل میده که آدم پشیمون میشه از ثبتش ......................


دیــگه هیچـی ...

منم و درگیری این دوتـا (! ) ، از اون طرف مغـزم به اندازه یک کتاب جمله سر هم میکنه

و اعصابمون رو به هم میـ ـریزه  ، از ایـن طـرف هـم قـلم بـاهامون راه نمیاد و بی ذوقی

به خرج میـده .... نمیدونم دقیقا الان تقصیـر کدومشونه (!!! )


کاش میـشد کمـی پیـاده مغـزی داشــته باشـم ... تلنبــار شده اند جمـلات روی هـم

و دچــار چاقـی مفرط مغــزی شده ام . ...

یک کم ورزش لازمـه ... چکـآر کنـــــم ؟؟؟!!!





طبقه بندی: دلنوشته،
برچسب ها: قلم، ذوق، مغز،

تاریخ : سه شنبه 18 تیر 1392 | 02:40 ق.ظ | نویسنده : یکی بود ... هنوزم هست... ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.