تبلیغات
یک مشت خاک - ... و یـکـ روز هـم من ...

امشب بعد مدتها رفتم سراغ فیلم های آرشیوی توی سیستم... یه کم فیلم ها رو بالا پایین

کردم و یکیشون که مربوط به یه روز تعطیل خونه پدربزرگم بود رو باز کردم ...

همه دور هم جمع بودیم ، سر سفره ناهار بود ... پدربزرگم هم زنده بود اما بخاطر کسالتی

که داشت توی یکی از اتاقا داشت ناهارشو میخورد ، دوربین رو که بردم نزدیکش سرش رو

بالا آورد و یه خورد باهام حرف زد
...

خیلی دلم گرفت ، خیلی ...

 همه چیز برام زنده شده ، اون صدایی که دیگه بین تمام این صداها برام غریب شده بود ، اون

چهره مهربون که فقط یه تصویر مبهم ازش به ذهنم مونده بود ....

نمیدونم چرا هنوز فکر میکنم پدربزرگم زنده ست ... نمیگم بهش خیلی وابسته بودم ولی چون

بین 4 تا پدر بزرگ ، مادربزرگم خیلی بیشتر دوستش داشتم بیشتر دلم براش تنگ میشه...

و حالا از پدربزرگی که این همه دوستش داشتم و دارم فقط چندتا تصویر مبهم و نامعلوم

 تو ذهنم مونده ...

مثل یک خواب که تمام شده و صبح بلند میشی و ازش چندتا تصویر نامفهوم توی ذهنت

باقی مونده ...


همیشه با دیدن مرگ نزدیکا و آشناها آدم یه تکون میخوره ... یهویی بهت خبر میدن فلانی مُرد

و تو با شنیدن این خبر یه لحظه توقف میکنی ... یه تکون میخوری و مرگ رو نزدیک خودت حس

میکنی ... اما سرگرمی های این دنیا اینقدر زیاد و جذاب هست که تو باز به مسیرت با همون

سرعت قبل ادامه میدی ....


+ واقعا چرا ما آدما مرگ رو جدی نمیگیریم ؟؟!!!

ما همه مرگ رو قبول داریم ولی مشکلمون اینه که فقط بهش علم داریم نه ایمان و یقین ...

الان اگر بهمون بگن این آتیش ، بیا بپر داخلش عمرا قبول کنیم ، چون یقین داریم رفتن همان

و سوختن همان .... اما در مورد مرگ اینجور نیستیم .

اگه یقین داشتیم خیلی بیشتر از اینها مراقب می بودیم ، خیلی بیشتر از اینها حواسمون رو

جمع میکردیم ...

اصلا من کاری به هیچکی ندارم ... همه حرفم برای خودمه ... این حرفا فقط برای اینه که یه

خورده اون نفس خوابم بیدار بشه و یه تکونی به خودش بده .......


بعضی شبا موقع خواب که فکرم آزاد میشه و همه چیز توی سکوت و تاریکی هست یه لحظه

با خودم میگم فکر کن الان خوابیدی و چشم که باز کردی یه عالم دیگه دیدی ...

بجای اینکه چشمت به روشنی خورشید بخوره ، سیاهی قبر رو ببینی ...

یه لحظه با خودم میگم آماده ای ؟؟؟ اونقدر زنبیلت پر و پیمون هست که نترسی ؟؟؟ چیزی

نداری که از بابتش شرمنده باشی ؟؟؟ ......

نیاز نیست زیاد فکر کنم ، همون ترسی که تمام وجودم رو میگیره و باعث میشه زود فکرم رو

منحرف کنم و به خودم بگم توکل برخدا ، ان شالله فردا زنده بیدار میشم ،نشون میده که کجای

کارم ....

بعضی چیزا اینقدر واضح هست که اصلا نمیخواد بهش فکر کنی ....

جوابش کاملا روشنه ... دستم خالیِ خالیه ...

+ نمیدونم چرا اما این روزا دوتا موضوع تمام فکر و ذهنم رو مشغول کرده

اول مرگــ

دوم حضور زنده امام زمان توی این هوایی که من نفس میکشم ، روی همین زمینی که من

روی اون راه میرم ( یه حس شوق و شرمندگی با هم بهم دست میده )


...............................................................................................................


 هـوالبـاقے


«میـ ـگویـنـد بهـلول مـالـش را دزدیـده بـودنـد، رفت و در قبـرسـتان نشـست

گفتند مـالت را دزدیده اند آمــده ای در قبـرستـان نـشـستـه ای؟؟!!!

بهلول جـواب میـ ـدهد :

ایـنـجا نـشستـه ام چـون میـ ـدانم هـرکجــا بـاشـد بـه ایـنجـا بـر میـ ـگردد»


|| کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ ||

  همه کس مرگ را می چشد ، و به تحقیق در روز قیامت مزد اعمال

شما را، به کمال خواهند داد...

آیه 185 سوره آل عمران


  ... و یـکـ روز هـم از مـن فقـط یـک قاب عکس میـ ـماند ...






طبقه بندی: دلنوشته،
برچسب ها: مرگ، قیامت، دنیا، بهلول، زندگی، پدر بزرگ، قبر، خدا، امید، قبرستان، شرمندگی، ترس،

تاریخ : پنجشنبه 6 تیر 1392 | 02:41 ب.ظ | نویسنده : یکی بود ... هنوزم هست... ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.