تبلیغات
یک مشت خاک - دلـــمــ یــکــ شــروع دوباره میــخواد ...


یه مدت هست نمیدونم چرا این همه بی حوصله شدم...تقریبا تمام کارهام رو بی هدف دارم انجام میدم ...


دلم میخواد بیام اینجا بنویسم،  از همه اون چیزایی که دلم میخواد اما نمیشه...


همیشه میام اینجا، صفحه مدیریت وبلاگم رو باز میکنم ، حتی نظرات رو هم میخونم اما نه حوصله دارم تاییدشون کنم


و نه جواب بدم..


تا دلتون هم بخواد حرف برای گفتن دارم ...حرفهای ساده از دلتنگی هام ، از چیزایی که آزارم میده و..


اما نمیدونم چرا نمیتونم اینجا بنویسم ....


مدتهاست این فضای مجازی شده زندگی دوم من ، خیلی وقته دنیای واقعی رو فراموش کردم ...


بعضی وقتا با خودم فکر میکنم اگه همینجور ادامه بدم مثل این غار نشین ها میشم ...


تحمل کردن آدمها برام خیلی سخت شده ...فرقی هم نمیکنه اینجا یا دنیای واقعی..


اما اینجا یه مزیتی که داره نمیخواد ظاهر سازی کنی ، وقتی از یکی بدت میاد مجبور نیستی یه لبخند زورکی بزنی


و تحملش کنی اینجا فقط نوشته هات هستن که تمام احساسات و دلمشغولی هات رو توی اونها جا میدی و این


هنر آدماست که بتونن حال و  احوالت رو از توی این نوشته ها در بیارن ( که دور برم هنــرمند خیــلی کَــمِ )


اهل سیاه نمایی نیستم که بگم هوا زمستانیِ و از این حرفا ( اصلا سیاسی نبود دیگه ) ولی واقعا میبینم آدما


روز به روز بی احساس تر ، بی وفا تر و پر مدعا تر میشن...


واقعا نمیدونم بین این آدما چه جوری باید باشم؟!!!! ... نمیدونم تا چه مرزی باید محبت کنم؟!!!! ...


نمیدونم اون غرورم رو کی و کجا باید بذارم کنار؟؟!!! کجا ارزشش داره مغرور باشم؟؟؟!!! ...


واقعا نمیدونم با بعضی ها چه رفتاری باید داشته باشم...


سکوت میکنی یه مصیبت حرف میزنی یه مصیبت.


سکوت کنی براشون کم کم محو میشی حرف بزنی دلشون رو میزنی ...


دلم میخواد بعضی به اصطلاح دوستام رو که اتفاقا خیلی ادعاشون میشه بهم علاقه دارن از دایره دوستی پرت کنم بیرون


که هیچ وقت جلوی چشمم نباشن که همین بودنشون ، دیدنشون ، ابراز محبتشون حالم رو بد میکنه ...


اما حیف که به حرمت دوستی و شوخی هایی که زمانی با هم داشتیم مجبورم تحملشون کنم....

 

..........................


خیلی حرف زدم ، اما خالی نشدم ...

اما دیگه بسه.....

 

+ اون دوست بزرگواری که گفته بودن به روز تر باشید :


اول ، کاش یه نام و نشونی از خودتون گذاشته بودین ....


دوم ، این وب بیشتر جایی هست که دلم میخواد خودم رو خالی از همه ناگفته هام کنم اما نمیشه ، خیلی هم حال


و حوصله متن های ادبی گذاشتن ندارم ... اما سعی میکنم بعضی اوقات در اینجا رو باز کنم و چراغی روشن کنم


تا به ظاهر نشون بدم اینجا آدمی زنده هست ...

 

شاید از این به بعد بیشتر نوشتم شاید ... دعا کنید حالم خوب بشه ... دعا کنید خدا دستی به این روح خسته ام


بکشه که خیلی کم آورده ....

 

........................


پــند نــوشــتــ


افـتـادگـے آمـــوز، اگــر طالـبِ فیــضـے ؛  هـرگـز نخورد آب، زمینے ڪہ بلنــد است ...






طبقه بندی: دلنوشته،
برچسب ها: دلتنگی، غرور، دوستی، تواضع، درد ودل، شروع،

تاریخ : یکشنبه 19 خرداد 1392 | 04:23 ب.ظ | نویسنده : یکی بود ... هنوزم هست... ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.