تبلیغات
یک مشت خاک - و همچنان بغـــضـــ

بغضهایــی هســــت کــــ ه

آنقــــدر میــــ ـــسوزاننـــد تـــــا

یـــکـــ روز تمــــامـــت کننــد...


✧✦✧✦✧✦✧✦✧✦✧✦

+یه وقتایی احساس میکنی اینقدر حرف برای گفتن داری که نمیدونی از کجا باید شروع کنی ، فقط اون حرفها رو برای

خودت مرور میکنی حتی حوصله حرف زدن و گفتن درد و دل هات به خدا هم نداری ....

+ یه بغض ها و درد هایی هست که شدن جزیی از بدن ، مثل بقیه عضو های بدن با آدم رشد میکنه و روز به روز بزرگ تر

 میشه ...

+ نمیدونم چه سِری هست هر وقت ناراحتی و یه موضوعی آزارت میده زمین و زمان دست به یکی میکنن تا تو رو بیشتر

داغون کنن ، از یه بچه کوچیک گرفته تا یه آدم مسن ، از نزدیک ترین افراد که خیلی خیلی دوستشون داری تا مردم کوچه

 و خیابون   ...همه و همه ناخوداگاه دست روی همون موضوعی میذارن که تو از بابتش داغونی و میشن نمک بر زخم ...

+ یه دوستایی هستن خیلی خیلی با معرفتن اما متاسفانه تعدادشون خیـــــــلی خیــلی کَـــــمِــــه .... کَم ...

و خیلی ها هم دلت میخواد کاملا از زندگیت حذفشون کنی ولی به حرمت دوستی که داشتین سکوت میکنی و

تحملشون میکنی ....



+ اصلا روزای خوبی نداشتم و ندارم ....

+ دلم یه معجزه میخواد ... میشه خدا ؟؟؟.....



*** ذهن آشفته ام توی همین چند خط بی ربط نشون داده شد

خدا به داد این سیستم عصبی و رگهای مغزم برسه ....



برچسب ها: دلنوشته، درد، غم، ناراحتی، بغض، امید، معجزه، خدا،

تاریخ : شنبه 28 اردیبهشت 1392 | 11:01 ب.ظ | نویسنده : یکی بود ... هنوزم هست... ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.