تبلیغات
یک مشت خاک - خــودم ایـــنـــجا ، دلـــــم آنـــــجا.... :(


همیشه دلتنگی ها آخر سفر شروع میشه ، همین که میدونی همه چیز تمام شد و همه اون لحظات خوب باید به صندوق خاطرات ذهنت منتقل بشه تا با یادآوریشون هر از گاهی لبخندی بزنی و یا دلتنگ بشی...

و این سفر هم برای من تمام شد...

اول سفر آسمون دلم مثل آسمون شهر ابری بود... پر از بغض و دلتنگی...

سفر شروع شده بود و من پا به خاک کربلای ایران گذاشته بودم اما اون بغض سرسخت خیال ترکیدن نداشت ، سنگنی اون رو حس میکردم ...

منتظر بودم شهدا برام معجزه کنن و این دل آشفته ام رو آروم کنن...

هرکدوم از بچه ها یه جایی شکستن و خودشون رو خالی کردن ... یکی توی شلمچه ، یکی توی فکه ، یکی توی هویزه و...

برای منم دو جا بود که ....

طلاییه و اون خاطره شهید 15 ساله ، جایی که دیگه اون بغضم نتونست مقاوت کنه ...

و یک شهید 15 ساله شد سنگ صبور و مَحرم دلم ...

حاج آقا همراهمون که خودش هم توی جنگ بوده خاطره اون شهید رو تعریف کرد که خودش اون صحنه رو با چشم دیده بود... شهید 15 ساله ای که که در عین سن و سال کم مردی رو تمام کرده و کاری مردونه انجام داده و با فداکاری جون خودش رو برای بقیه از دست داد ....

اسم اون شهید که مشخص نبود اما مهم اون ارتباط قلبی بود که من با اون شهید پیدا کردم  و همون باعث شد ابرهای دلتنگی و بغضم سبک تر بشه ... و ناخوداگاه شروع کردم به حرف زدن...

و حرف زدم ، حرف زدم و...

و آخرش هم قول گرفتم ، از داداش شهید 15 ساله ام قول گرفتم تا در حقم برادری کنه ...

موقع برگشتن یه حس غریبی داشتم ....و چقدر سخت بود جدا شدن....فقط یه حس خوب بهم میگفت امید داشته باش ، تنها نیستی ، حرفات شنیده شده ، برو خیالت راحت...

من هم رفتم و خیالم ....

 

 

یه گزارش تصویری از اون جاهایی که رفتم گذاشتم اگر دوست داشتین به ادامه مطلب سر بزنید ،

جای دوم هم که خیلی حس غریبی داشتم توی ادامه مطلب هست ، همراه با عکس....

 


کانال کمیل ... محل عملیات والفجر مقدماتی....جایی که شهید ابراهیم هادی به شهادت رسید و بعد از اون هم پیکر پاکش برنگشت ...

کتاب سلام بر ابراهیم رو خونده بودم و چندبار توی صحبت هام بین دوستان در مورد شهید هادی حرف زده بودم. شبی که توی هویزه بودیم یکی از دوستان رفته بود نمایشگاه و چندتا پوستر خریده بود ... بهم گفت توی پوسترها عکس شهید ابراهیم هادی هم هست ، گذاشتمش برای تو ... خیلی خوشحال شدم ... پوسترها رو آورد ، دیدم عکس 10 تا از شهدا هست که بین اونها شهید بورنسی هم بود ... با دیدنش کلی ذوق کردم ... یک لحظه مردد شدم ، هردو شهید رو خیلی دوست داشتم اما باید یکیش رو انتخاب میکردم ... مونده بودم چکار کنم ...یکی از دوستان گفت بین شهدا انتخاب نکن ، بذار من یه کار کنم ... بعد هردو عکس رو از پشت روی زمین گذاشت و چندبار چرخوندش و گفت حالا یکیش رو انتخاب کن ... منم گفتم سمت راستی...عکس رو برگردوند دیدم عکس شهید ابراهیم هادی هست...

خیلی خیلی خوشحال شدم... البته در نهایت دوستم با اصرار عکس شهید برونسی هم بهم داد...

همین موضوع باعث شد حسم و ارتباط قلبیم با شهید هادی بیشتر بشه ... از ته دل آرزو داشتم کانال کمیل رو از نزدیک ببینم ... که شکر خدا توی این اردو جور شد ... وقتی بهمون گفتن اینجا کانال کمیل هست یه حس و حال عجیبی داشتم... یه لحظه دست و پام رو گم کردم .... یه حس نزدیک بودن به شهید هادی .... خیلی حس خوبی بود خیلی... احساس میکردم شهید هادی اونجاست و داره با لبخند بهم خوشامد میگه ...

اسم من + شهید ابراهیم هادی + کانال کمیل ، همراه شده....

یکی از دوستانم که باز رفته بود منطقه بهم اس داد که توی کانال کمیل خیلی به یادت بودم...دیگه تا اسم کانال کمیل میاد یاد تو می افتم...

عکس

 

عکس

اروند کنار.... و یک غروب غم انگیز

عکس


عکس


شلــــمچــــه....


عکس


طلاییــــــــــــه....


عکس


عکس


هویزه.... مقتل شهید علم الهدی....


عکس

عکس

عکس


فکــــــ ه.... و خاک های رمل....

خدایـــــــــا چقدر سخت بود راه رفتن در اینجا ، آنها.... با بارهای بر دوش ....


عکس


منطقه عملیاتی فتح المبین.... دشت شقایق ها.....

عکس


یک نمونه از سنگر باقی مانده از آن زمان...چه شب ها در این سنگرها..

عکس


دو کوهه....

عکس



عکس


و چند شهید گمنام همزمان با ما به اینجا رسید....


عکس






طبقه بندی: شهدا، دلنوشته،
برچسب ها: شهدا، شهید ابراهیم هادی، شهید برونسی، دوکوهه، فکه، کانال کمیل، کانال حنظله، اردوند کنار، شلمچه، هویزه، شهید علم الهدی، طلاییه، غروب، دلتنگی، شهید گمنام، دشت لاله ها، فتح المبین،

تاریخ : دوشنبه 28 اسفند 1391 | 12:33 ق.ظ | نویسنده : یکی بود ... هنوزم هست... ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.