تبلیغات
یک مشت خاک - دانشگاه...


تقریبا یک ماه پیش بود. صبح از خواب بلند شدم ، هنوز چشمام پر از خواب بود که موبایلم زنگ خورد ، یه خانمه بود که گفت از دانشگاه ... زنگ میزنم (دانشگاه خودمون )
بعد از کلی صحبت کردن یهویی چیزی گفت که قشنگ خواب از سرم که پرید ، دود هم از سرم بلند شد و چشمام چهارتا شد

 خلاصه صحبت هاش این شد که شما یه درس عمومی رو اشتباه برداشتی و باید بجاش چیزی دیگه برمیداشتی

خب من اولش با خنده و با آرامش برخورد کردم گفتم حتما  خواسته بهم اطلاع بده و مشکل خاصی نیست. اما دیدم نههههه مثل اینکه قضیه جدیه اساسی

همینجوری که اون داشت مثلا راهنمایی میکرد منم بیشتر وحشت میکردم

خدای من کی زنگ زده بودن؟؟؟!!! ، یک سالـــــ بعد از تمام شدنم!!!!!!!! و موقعی که من منتظر بودم بهم بگن بیا مدرکت رو تحویل بگیر

هرچی من اصرار میکردم ، هرچی میگفتم تروخدا یه کاریش کنید ، هیـــــــــــچ ، فقط میگفت زودی بیا تا وقت هست کارای تک درستو درست کنم.

فرداش که رفتم دانشگاه خانمه بااجازه یه خبر ناگوارتر دیگه هم داشت یه درس دیگه تازه اومده بود که باید همه میگذروندن ، منه بیچاره هم شامل این قانون میشدم
گریه ام گرفته بود ، هرچی بالا و پایین پریدم و هرچی مصیبت خوندم که بابا من الان نمیتونم ،خودم گرفتار امتحانای جای دیگه هستم قبول نکردن

تازه آقای رئیس مرکز وقتی جریان رو بهش گفتن کلی هم منت سرم گذاشت که خانم ما داریم درحقت لطف میکنیم و اگه بخوایم قانونی برخورد کنیم شما باید اینقد پول بدید ، اینکارو کنید و....
منم دیدم فایده نداره زودی کاراشو کردم
اما درکنار همه ی این مصیبت ها روزای خوبی بود

از صبح زود ( من که عادت دارم صبحا بخوابم ) بلند میشدم میرفتم دانشگاه و با این مسئول حرف بزن ، با استاد هماهنگ کن و...

دیگه آخری ها مسئول های دانشگاه فکر میکردن همکارشون هستم

استادا رو هم به زور پیدا کردم
اما عجب استادایی بودن کاش در طول تحصیلم هم همچین استادایی گیرم می اومد

خدایی خیلی باهام راه اومدن
یکیشون معاون کل دانشگاه بود ، برای امتحان رفتم تو اتاقش ، سرش هم شلوغ بود ولی خیلی خیلی خوش برخورد بود ( تازه همشهری هم در اومدیم )
بااجازه چندساعتی که توی اتاقشون بودم تا بالاخره امتحان ( اونم چه امتحانی عالی ، 20 ) ازم گرفت کلی آدمای که توی این 4 سال موفق به دیدنشون نشده بودم ملاقات کردم رئیس حراسات دانشگاه ، رئیس کل و... چه آدمای خوبی هم بودن من خبر نداشتم

خلاصه که دانشگاه 2 هفته موجبات سرگمی و هیجان زندگی ما رو فراهم کرد و یه مقدار پول هم به جیب زد و من  هم شدم دانشجوی نمونه با 144 واحد (بجای 140 واحد)

اما حالا به خاطر همین موضوع و عقب افتادن کارای فارغ التحصیلیم دارم ضربه میخورم و ممکنه یه کار خوب رو از دست بدم

برای این موضوع واقعا ناراحتم


از صبح دارم میگردم یه آشنا پیدا کنم سفارشم کنه کارای مدرکم رو فوری و اضطراری انجام و یه گواهی موقت بهم بدن






طبقه بندی: دلنوشته،
برچسب ها: دانشگاه، درس، مدرک، گرفتاری، استاد،

تاریخ : یکشنبه 17 دی 1391 | 05:31 ب.ظ | نویسنده : یکی بود ... هنوزم هست... ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.