تبلیغات
یک مشت خاک - سفر...


سلام

یه چند مدتی نبودم ، با خانواده  یه سفر کوچولو داشتیم

در کل سفر خوبی بود ولی آخراش کمی بد شد

توی حرم امام رضا و حضرت معصومه برای همه دعا کردم

حرم حضرت معصومه فوق العاده بود ، یه گوشه دنج در فاصله یه متری ضریح  پیدا کردم و تا نیمه های شب با بی بی درد دل کردم

خیلی خیلی با صفا بود

با گریه ها و ناله های مردم گریه میکردم

خیلی ها ضریح رو محکم گرفته بودن و داد میزدن ، نمییدونم مشکلشون چی بود ولی وقتی میدیدم اینجوری ناله میزنن اشکم در می اومد

خلاصه اینکه با بی بی حسابی حرف زدم ، مثل یه گفتگوی دونفره و خصوصی، مطمئنم حرفامو میشنید و جوابمو میداد چون خیلی حس خوبی داشتم و آروم شدم

کاش  شرایطی پیش می اومد که همسایه حضرت معصومه میشدم

متاسفانه نشد بریم جمکران

و اما مشهد...

واییییییییی که چقدر شلوغ بود

تا یکی دو روز اول نمیدونم چی شده بود ، قفل کرده بودم ، فقط به ضریح زل میزدم ، اصلا نمیتونستم حرف بزنم

نمیدونم شاید چون خودم رو تو حرم حضرت معصومه سبک کرده بودم اینجوری شده بودم

ولی کم کم یادم اومد اومدم جایی که 4 سال برای رسیدن بهش بی تاب بودم

یادم اومد امروز و فرداست که باید برم و معلوم نیست دوباره کی توفیق نصبیم بشه بیام

اونجا بود که یهویی شکستم، سرم رو گذاشتم رو پاهای آقا و هرچی تو دلم بود بهش گفتم

برای همه دعا کردم، ان شالله که خود آقا جواب همه رو بده و مشکل همه گرفتارها رو حل کنه

مسیر برگشتمون خیلی دچار تغییر شد ، قرار بود خیلی جاها بریم اما متاسفانه بهمون خبر دادن حال پدربزرگم اصلا خوب نیست

عموهام میگفتن خیلی امیدی نیست زود بیاین

بخاطر همین مجبور شدیم با سرعت بیشتری خودمون رو به شهرمون برسونیم

حال پدر بزرگم اصلا خوب نیست ، دیگه غذا نمیتونه بخوره ، دیگه کسی رو نمیشناسه ، کاملا زمین گیر شده

خودم هم بغض گلوم رو گرفت ، من این پدر بزرگم رو خیلی خیلی دوست دارم ، قیافه اش خیلی مهربونه خودش هم خیلی مهربونه و ما رو خیلی دوست داره

دعا کنید ان شالله عاقبتش ختم به خیر بشه




طبقه بندی: دلنوشته،

تاریخ : چهارشنبه 22 شهریور 1391 | 10:51 ب.ظ | نویسنده : یکی بود ... هنوزم هست... ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.