تبلیغات
یک مشت خاک - لحظه وداع...
   

مهمانی رفتن رو خیلی دوست دارم ...

همیشه وقتی جایی میرفتیم و چند روزی اونجا می موندیم و خیلی  هم بهم خوش میگذشت

با خودم فکر می کردم چقدر بده که آخرش باید از اینجا بریم...

وقتایی که یه گوشه تنها میشدم  به یاد رفتن و برگشتن به خونه و دور شدن از اون فضا می افتادم

  ته دلم احساس دلتنگی میکردم ، با خودم میگفتم کاش اون لحظه هرگز نیاد ...

 سعی میکردم حواس خودم رو پرت کنم و به خودم امیدواری میدادم،

به خودم میگفتم هنوز که تمام نشده، هنوز هم داره خوش میگذره...

اما بالاخره اون دل نگرانی و لحظه خداحافظی میرسید....

موقع رفتن و خداحافظی با صاحب خونه از شدت ناراحتی و بغض نمیتونستم درست خداحافظی کنم

و ازش بخاطر میزبانی خوبش تشکر کنم ، بغض نمیذاشت بگم ما هم منتظریم، تنهامون نذارید و...

کم سن و سال تر که بودم قدرت بغضم زیاد بود و تو گلو نمی موند و اون بغض از چشمام سرازیر می شد

و من هی تند تند اشکام رو پاک میکردم تا صاحب خونه نبینه و خجالت نکشم...

اما همین که پام به ماشین  و یه جای خلوت میرسید تمام بغضم رو بدون هیچ شرمی خالی میکردم

کمی که آروم تر میشدم توی دلم به خودم میگفتم ،بابا قرار نیست  دیگه همدیگه رو نبینید که ،

اونها میان ، تلفن هست ، سال دیگه باز برمی گردیم و هی به خودم امیدواری میدادم...

و تمام سال رو با یادآوری اون خاطرات قشنگ میگذروندم تا باز لحظه ی دیدار و مهمونی برسه...


این روزا هم دقیقا همین حس به سراغم اومده...

مهمانی یک ماهه در کنار یک میزبان مهربون تموم شده و الان موقع خداحافظیه...

پارسال دقیقا همین موقع توی آخرین سحر رمضان 91 یک خداحافظی پر از بغض و اشک با ماه رمضان داشتم

کلی با میزبان حرف زدم ...


یک سال در تب و وتاب این مهمونی بودم و با یادآوری خاطرات خوشش به خودم امید یک دیدار دیگه دادم

بالاخره هم رسید ... و چه مهمانی با شکوهی شروع شد ..

روزهای اول کمی ساکت بودم و به اصطلاح هنوز یخم باز نشده بود و احساس غریبگی میکردم...

اما هر روز که میگذشت توی خوشی های این مهمونی قشنگ غرق میشدم و حسابی با میزبان سرگرم بودم

ولی خب باز  هر روزش که میگذشت غم لحظه جدایی و خداحافظی آزارم میداد...

اما باز خوشحال بودم و میگفتم هنوز که موعد این مهمانی به پایان نرسیده پس تا وقت هست حسابی استفاده کن


اما چه قانون تلخی که هر آغازی رو پایانی و هر سلامی رو ودایی هست...


الان هم رسیدم به لحظه خداحافظی و دل نگرانی که این یک ماه باهام بود

باز من هستم و اون بغض که داره تلاش میکنه خودشو بشکنه

اینبار دیگه برخلاف همیشه از میزبانم خجالت نمیکشم

دیگه اشکای پنهانی نمی ریزم،دارم روبروش گریه میکنم و میگم من طاقت ندارم بگم خداحافظ...

دارم میگم خیلی بهم خوش گذشت، شهرت خیلی با صفا و آرامش بخشه...

دارم میگم منو ببخش داشتی دستمو میگرفتی جاهای دیگه این شهر رو هم بهم نشون بدی

اما من میگفتم فعلا خستمه، فعلا خوابم میاد...

اگر میدونستم اینقدر زود تموم میشه هیچ وقت این لحظات قشنگ رو تو خواب نمی گذروندم

دارم میگم تو هم به ما سر بزن، بیا،تنهامون نذار، من زنگ نزدم یادت کنم تو به من یادآوری کن

این لحظات قشنگ رو،نذار توی شلوغی دور و برم تو رو گم کنم...

 مطمئن باش تمام این یک سال رو با یاد این خاطرات قشنگ که از تو و این مهمانی دارم میگذرونم تا باز لحظه دیدار برسه

نذار آخرین دیدارمون توی این شهر باشه

میخوام با تمام وجود بگم میزبان خوبم، خــــ ــــ ـدای خوبم دلم برای این شهر،

شــــهر الرمضـــــان تنــــــــــــــــــــــــــگ میشه

سال دیگه هم منو لایق این مهمانی قرار بده تا جز دعوت شده ها باشم

 

خدایا من چتر گناهان رو روی سرم نمیگرم تا باز رحمتت روی سرم بباره



++ عـــــــیدتون مبـــارکــــــــــــــ








طبقه بندی: دلنوشته،
برچسب ها: لحظه وداع، پایان ماه رمضان، خداحافظی با ماه رمضان، عید فطر، ماه شوال، دلتنگی، گریه، مهمانی، چتر گناهان، باران رحمتت، باریدن، سال دیگه، قانون تلخ،

تاریخ : پنجشنبه 17 مرداد 1392 | 06:00 ب.ظ | نویسنده : یکی بود ... هنوزم هست... ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.