تبلیغات
یک مشت خاک - شهید عباس کریمی(5)


یک ماه مانده بود تا داود به دنیا بیاید از اسلام آباد رفتیم اندیمشک بنا بود جنوب عملیات شود عباس (شهید کریمی) همیشه کم می آمد و دیر به دیر دوره ی بارداری هم مشکلات خاص خودش را داشت مثل وقت های دیگر با نبودن های عباس کنار می آمدم ولی به این مسئله که او موقع زایمان هم نباشد هیچ جور نمیتوانستم کنار بیایم از همان اول بارداری این فکر اذیتم میکرد روز های آخر هر روز چهل بار زیارت عاشورا را میخواندم به نیت اینکه عباس موقع به دنیا آمدن بچه پیشم باشد
روز نهم ماه مبارک رمضان سحری را که خوردم دیدم انگار خبرهایی هست نگاه کردم دیدم توی محوطه هیچ ماشینی نیست این به این معنابود که هیچ کدام از مردها توی شهرک نیستند
با خود گفتم اگه بچه بخواد به دنیا بیاد چیکارکنم؟
کمی هول برم داشت اذان که گفتند نماز خواندم و بعد هم شروع کردم به خواندن جزء نهم قرآن
ساعت شیش صبح در زدند در آن اوضاع هیچ چیز به اندازه ی دیدن عباس نمیتوانست خوشحالم کن آمد توی اتاق گفتم: چطور شد آمدی؟
گفت دارم میرم تهران بعد از ظهر جلسه داریم
گفتم اصلا راه نداره امروز که اومدی باید بمونی
گفت: خبریه؟
گفتم : ظاهرا
وقتی دید قضیه جدی است گفت بلند شو ببرمت کاشون
گفتم وقتی برای کاشون رفتن نیست
بیمارستان اندیمشک زایشگاه نداشت نگاهش پر شد از نگرانی
صدای زنگ خانه بلند شد رفت در را باز کرد گفت به به!
رفتم دیدم مادرش بود با یکی از برادرهایش در آن لحظه شاید هیچ چیز برای عباس مانند دیدن مادرش خوشایند نبود
نزدیک ترین شهر به اندیمشک دزفول بود با مادرش رفتیم آنجا از یک نفر سراغ بیمارستان را گرفت
طرف گفت: آخر همین خیابون یکی هست
عباس پرسید : ببخشید اسمش چیه؟
گفت:" یا زهرا"
چهره ی عباس یکدفعه برافروخته شد گویی از شنیدن این اسم مقدس تمام وجودش زیرو رو شد بلند و با ناله گفت: یا زهرا!
طرف ماتش برده بود من و مادرش هم جا خوردیم پرسیدم : چی شد یکدفعه؟
انگار بخواهد با خودش حرف بزند گفت:
رمز عملیات فتح المبین یا زهرا
خودت زهرا
اینجا یا زهرا
دوباره از ته دل یا زهرایی گفت و ماشین را راه انداخت
عباس به حضرت زهرا (س) ارادتی داشت ناگفتنی قبلا هم چند بار گفته بود که انگار حضرت زهرا(س) یک عنایتی به زندگی ما دارن و از سر همین عنایته که هر چیزی برای من با این اسم مقدس شروع میشه

این ارادت عباس جوری نبود که بشود وصفش کرد بعد از شهادتش یک بار شیخ حسین انصاریان جایی گفته بود : توی یکی از مجالس دعا و مداحی ام برای رزمنده ها متوجه ناآرانی و بی قراری یک بسیجی شدم بی پروا گریه میکرد و ضجه میزد چنان از اطرافش منقطع شده بود که گویی در این دنیا حضور ندارد بعد از دعا سراغ فرمانده لشکر را گرفتم تا راجع به آن جوان ازش بپرسم اما انتضار نداشتم همان جوان را فرمانده لشکر به من معرفی کنند!

_____________

آن روز وقتی رسیدیم بیمارستان دکتر گفت باید فورا بستری شود
یک لیست بلند بالا داد دست عباس گفت چند قلم دارو زود بخرینشون و بیارین اینجا
رفت تا او برگردد مرا بردند بخش زنان
آنجا وقتی عباس را لب پله ها دیدم درد خودم را فراموش کردم !
یکدفعه داد یکی از پرستارها بلند شد آقا برین بیرون
یکی دیگه هم اومد کمکش و داد زد: اینجا اومدین چی کار؟
عباس تازه فهمیده بود چه کار کرده است
آنقدر نگران حال و هوای من بود که متوجه نشده بودکه از قسمت نگهبانی رد شده و آمده تو بخش زنان!
سرش را انداخت پایین و چیزهایی رو که خریده بود گذاشت همان جا و رفت بیرون

عباس معمولا برای هر کاری انقدر از من تشکر میکرد که حد نداشت بعد از به دنیا آمدن داوود تشکر کردن هایش خیلی بیشتر از قبل شد
روز اول فقط حال مرا می پرسید هر چه منتظر ماندم حال داود را هم بپرسد
یکی دو روز بعد که آمد باز دیدم حال داود را نمیپرسد گفتم:
نو اصلا حال بچه را سوال نمیکنی فقط حال منو میپرسی
گفت: تو خوب باشی منم خوبم داود هم خوبه همه چیز خوبه




طبقه بندی: شهدا،
برچسب ها: شهدا، شهید عباس کریمی، همسر، بچه، زایمان، اهواز، اندیمشک، یا زهرا، مادر، علاقه، اردات، تشکر،

تاریخ : جمعه 20 مرداد 1391 | 03:53 ب.ظ | نویسنده : یکی بود ... هنوزم هست... ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.