تبلیغات
یک مشت خاک - شهید عباس کریمی(4)

...

چه زمانی که کاشان بودیم چه زمانی که رفتیم منطقه کمتر یادم می اید عباس (شهید کریمی) با سر و روی خاکی بیاید خانه
اصلاح میکرد حمام میرفت بعد می آمد خانه
به رفاه من خیلی اهمیت می داد
گاهی که یک نصف روز پیشم بود خودش میرفت خرید برای چند روز گوشت، نان و میوه میگرفت این جور خرید ها قبل از عملیات به اوج خودش می رسید
همینقدر که به فکر رفاه من بود مراقب بود چیزی از بیت المال وارد زندگیمات نشود
داود تازه به دنیا آمده بود یک روز حالش خراب شد باید زود میبردیمش دکتر ماشین سپاه دستش بود ولی ازش استفاده شخصی نمیکرد کلی طول کشید تا با ماشین دیگر رساندیمش دکتر.
یادم هست تو وسایلش یک حلقه چسب شیشه ای داشت یک روز لازمش داشتم عباس دید فوری گفت: چه کار داری میکنی زهرا؟
گفتم میخوام چیزی بچسبونم گفت: این مال بیت الماله نمیشه باهاش کار شخصی کرد
یاد گرفته بودم حتی از تلفن هم استفاده ی شخصی نکنم
اگر هم به ضرورت استفاده میکردم دقیقه هایش را مینوشتم پولش را حساب میکرد می داد سپاه میگفت این خط رو دادن بهمون واسه وقتایی که تو خونه ایم و بهمون احتیاج دارن
همان اوایل ازدواجمان یک زمین به اسمش در آمد حساب کرده بود دیده بود از او مستحق تر زیاد هست گفته بود زمین رو بدین به یکی از اونا
گفته بودن پس تو چی؟
گفته بود: من هر جا برم زمینم دنبالمه
کاملا برایش جا افتاده بود که حتی یک سر سوزن از بیت المال وارد زندگیمان نشود

___________

چند روز قبل از عملیات والفجر یک چند ساعت آمده بعد هم دوباره رفت منطقه تا دو روز بعد از تمام شدن عملیات نیامد چیزی حدود بیست روز
بعضی از خانم ها که شوهرشان آمده بود بهم خبر دادند که عباس تو عملیات سختی زیاد کشیده است یکیش شهادت رضا چراغی ، خودش جنازه را آورده بود عقب ، رضا چراغی یکی از دانشجویان فاتح لانه ی جاسوسی آمریکا بود و یکی از اولین کسانی که برای جنگ با ضد انقلاب به کردستان رفته بود و از همان جا هم بود که عباس با او دوست شده بود و این دوستی روز به روز عمیق تر شده بود
شش هفت ماه از ازدواج من و عباس نگذشته بود هنوز برخی از روحیاتش دستم نیامده بود گفتم حتما به لحاظ روحی خیلی ضربه خورده نمی دانستم وقتی بیاید چه کار کنم چطور دلداریش بدهم.
اما شبی که آمد خانه همه چیز برخلاف انتظارم از آب در آمد او مثل همیشه شاد بود و خیلی هم سرحال ! فکر کردم همه ی آنهایی که شنیده ام اشتباه بوده است ولی مگر میشد؟
گفت : از کاشون چه خبر ؟ این چند روز رو چی کار کردی؟
انگار نه انگار که جنگی بوده و انگار نه انگار که او مصبیتی دیده است
جوابش را ندادم با تردید پرسیدم: چه خبر از جنگ؟ چه جوری بود عملیات؟
دستی تکان داد و گفت: ای بد نبود خوب بود
حیرت برم داشت و گفتم: خوب بود فقط همین؟
مثل کسی که تعجب کرده باشد گفت: آره خب! مگه بنا بود خبر دیگه ای هم باشه؟
گفتم پس این همه سختی که میگن کشیدی چیه؟
گفت : جنگه دیگه حلوا که بخش نمیکنن تو جنگ
گفتم : یعنی تو ناراحت نیستی؟
گفت: ببین زهرا جنگ با همه ی خصوصیاتش باید توی منطقه باشه زندگی هم با همه ی خصوصیاتش باید تو خونه باشه
بعد تر ها فهمیدم سر شهادت رضا چراغی آنقدر ناراحت شده بود که دو روز دیر تر آمده بود خانه تا به لحاظ روحی بتواند مثل قبل باشد
من هم با خانواده ام همین طور بودم از فشار ها وسختی ها هیچی بهشان نمیگفتم گاهی با تشخیص خودم دروغ مصلحتی هم میگفتم بهشان میگفتم: عباس صبح زود میره بعد از ظهر میاد چجور بشه که یک شب خونه نباشه!
یا میگفتم: این شهرکی که ما هستیم دور تا دورش نگهبان داره امن امانه!




طبقه بندی: شهدا،
برچسب ها: شهید کریمی، شهدا، بیت المال، خانواده، جنگ، کار، منزل، گرفتاری، گریه، جنازه، شهید، دروغ مصلحتی، زن، زندگی، معرفت، ایثار، کاشان، انتظار، روحیه،

تاریخ : سه شنبه 17 مرداد 1391 | 02:43 ق.ظ | نویسنده : یکی بود ... هنوزم هست... ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.