تبلیغات
یک مشت خاک


تـوی مدرسـ ه ، تـوی دانشگـاه ، حتـا همیـن حـالا و حـتا تـا بعـدها و تـا همیـشـ ه

یـکـی از شیـوه های طـرح سوال ایـن بود :

" جـای خالـی را با کلـمات مناسب پـر کنـید " ... ...

هـر چقـدر از ایـام عمـرم بیشـتر میگـذرد ، هـر چقـدر ایـن روزهـا بیـشتر می گـذرد

بیـشتر ملتفت می شـوم

کـ ه اگـر بعضـی واژه هـا از جملـ ه زندگـی حذف شوند با هیــــچ گزیـنه مناسب دیگری

نمیشـود جـای خالی شـان را پـر کـرد ...

خــ ... ـالی می مـاند آنجـا برای همیـ ..ـشـ ه ...



و ایـن بزرگ تریـن دروغ دنیـاست کـ ه تو بعـد از مدتـی سـرد خواهـی شد

شایـد فقـط ساکـت تر شوی و آن بغـض سنگیـن تر ....


تبادل لینک رایگان


+ یعنی من چـ ه انگیزه ای داشتـم این عکس رو گذاشتـم اینجا؟!!!!!! 


+ بعضی خواب هآ چقـدر خوبن ، اونقـدر شیـرین کـ ه دلت نمیخواد بیدار شی ؛ صبح کـ ه بیدار میشی

میبنی یـ ه لبخـند عمیق روی لبت هست ، چند لحظـ ه شادمان سرجات تکون نمیخوری و به زور چشمات رو

میبندی کـ ه دوباره خوابت ببره اما نمیشـ ه ، مجبوری بیدار شی و فکـر کنی کـ ه یـ ه خواب بیشتـر نبوده تا

همـ ه اون شیرینی خواب بـ ه کامت زهر زهر بشـ ه ...


+ بهـتون بگن حدودا 2 سال دیـگـ ه اون چیـزی کـ ه میخوایـن بهت میدن در حالی کـ ه تـو صبرت واقعا واقعا واقعا

تموم شـده چـ ه عکس العملی نشون میدین ؟؟

من : تـ ه دلـم خالی شد ، بغض کردم ، برای حفظ آبرو یـ ه لبخنـد مضحکانه زدم ، دنبال افکاری بودم کـ ه ثابت

کنـم الکی ه ، کـ ه نشـد ، بغض فشار آورد فشار آورد فشار آورد ، همـ ه خوابیـدن ، سجـاده رو پهـن کردم ، و

باریدم تا آخریـن نفسم دقیقا تا آخرین نفس و آخرین قطره آب بدنـم ، بایـد ثابت میکردم کـ ه صبـرم تموم شـده


+ هی از در و دیوار میگـن برو مسافرت حال و هوات عوض بشـ ه ، حتاااا خواجـ ه حافظ شیرازی هـم گفت ،

اینقـدر آه و نالـ ه نکن ، مسافرت برو ، مسافرت خوب است ؛  کلی خجالت کشیدیم کـ ه خواجـ ه حافظ هم یـ ه چیزی بهم گفت آخرش ، ما هـم گفتیـم بریـم ببینـم این مسافرت مسافرت کـ ه 

میگن چطوریاس کـ ه خوب است !! ... ( من کـ ه بـ ه نظـرم مشکل یـ ه جای دیـگـ ه س و این چیـزا دردی دوا

نمی کنـد )






طبقه بندی: دلنوشته،

تاریخ : پنجشنبه 15 خرداد 1393 | 05:02 ق.ظ | نویسنده : یکی بود ... هنوزم هست... ... | نظرات


عشق را در سحـر نگاه کنیـد

ذکــر خـود را الـ ه الـ ه کنیــد

گاه تصویـر مـاه در چـاه است

دل مـا را محیـط مـــــاه کنیـد

عاشقــــــان را بنـا نبود اصـلا

ایـــن همـ ه سـال زابراه کنیـد

سر عاشق شدن فلک شده ام

نکنــد مثـل مــن گنــاه کنیــد

اگـر عاشق شـدی یـک روزی

بنشیــنید و آه آه کنیـــد

عاشقان را بعـیـد می دانـم

بتوانیـد سـر بـ ه راه کنیــد

هیـچ دنبال عاشقـی نرویـد

حال و روز مـرا نگـاه کنـیـد

....

بـدنم را شبـی کـ ه مـن مُـردم

لحظـ ه ای رو بـ ه قتلـ ه گاه کنید

....

علی اکبـر لطیفیان


cze




+ خیـلی بغـض دارد خیـلی ، وقـتی در جمـع کربلا رفتـ ه ها هیـچ حرفـی ، خاطره ای برای گفتن نداشتـ ه

باشی و فقـط درونت طوفانـی باشـ ه و چشمانت دریایی از اشـک و سعـی کنـی ایـن بغض و آه و اشـک را

هـم پنـهان کنی ....

+از ذوق چنـان دو نفـری خاطـرات کربلا را تعریـف میکردن کـ ه اصلا حواسشون بـ ه من نبـود کـ ه چطور الکی وار

سعـی میکردم اشکام رو پنـهان کنم ...

+ کربلا رفتـ ه هااااااا وقت خاطره تعریف کردن دور و بر خودتون رو هـم نگـاه کنید شایـد یکـی فقط بـ ه خواب

کربلا رو دیـده ، شایـد یکی فقط عکس های بین الحرمیـن رو دیـده ... مراعات دل سوختـ ه بین الحرمیـن

ندیـده ها هـم کنیـد ...

+ بغضم تبدیل بـ ه نالـ ه میشـ ه وقتی حساب و کتاب می کنـم و میبینـم حالا حالا ها امکانش نیست و

بایـد بسوزم و بسوزم ...

+ اصلاااا و ابدااا دوست نداشـتـم و ندارم توی اعیـاد بـ ه ایـن خوبی اینجور بنویـسیم ، امـا چـ ه کنـم کـ ه موقع

اعیـاد من همیـشه بغض و دلتنگی ام چنـد برابر میشـ ه ...

+ اعیـاد شعبانیـ ه مبارک ؛ ان شاللـ ه بهتـرین عیدی ها رو توی ایـن روزهای خووووب بگیـرید ...










طبقه بندی: دلنوشته،

تاریخ : شنبه 10 خرداد 1393 | 11:16 ب.ظ | نویسنده : یکی بود ... هنوزم هست... ... | نظرات

تـا حالا شـده یـک چیـز خیـلی خیـلی بزرگ اطرافـتون باشـ ه و روزانـ ه چنـد بار جلـوتون بیـاد ولـی نبیـیندش؟؟


شایـد تـا چنـد مدت پیـش کسـی ایـن سوال رو ازم میپرسیـد با سابقـ ه ای کـ ه از خـودم سراغ داشتـم کـ ه به

ریـز تریـن چیزهای اطرافـم دقـت میـکنم ( + بجـز یـک سری چیـزها ) و خیـلی در موردش فکـر میـکنم بـی

معطلـی میگفـتم نــ ه ، من حواسـم بـ ه همـ ه چیـز هست ؛ امـا وقتـی چنـد روز پیـش تـوی مسیـری کـ ه

چنـدیـن و چـند سال رفـت و آمـد داشـتم تـ ه تـ ه خیـابون و در فاصلـ ه ی نـ ه چنـدان دور چشـمم بـ ه اون کوه

های بزرگ کـ ه هیـچ وقـت ندیده بودمشون افتـاد فهمـیدم حواسـم بـ ه خیـلی چیـزها نیـست و چشـمم خیـلی

چیـزها رو نمی بینـ ه ؛ ندیـدن کوه هایی بـ ه اون بزرگـی اونـم نزدیـک خونمون برای یکـی مثل من خیـلی شوک

آور بـود ؛ و اگـ ه بخـوام کمـی تخیـلی بشـم میگـم ایـن کوه ها رو تازگی شهردار محترم آورده ایـنجا :| ؛ آخـ ه

 محالـ ه ایـن همـ ه سال من این کوه ها رو ندیده باشم ... ؛ امـا واقعیـت ایـن بـود کـ ه چشـم های مـن ایـن

همـ ه سال بی توجـ ه بوده بـ ه اون کوه ها و همیـشـ ه نگاهـش بـ ه کوه های تـ ه کوچـ ه کـ ه نزدیـک تر و با

عظمـت تـر هسـت بوده ...


از اون روز فکـرم مشغـول شـده ، با خـودم فکـر میکـردم الان دور و بر من چـ ه چیزایی هسـت کـ ه من غافلم

ازشون ، چـ ه چیزهایی هست کـ ه چشـم من نمی بینـ ه اونها رو ، مثلا در وجود من چـ ه استعداد هایی

هست کـ ه خودم خبـر ندارم کـ ه بعدها بدونـم و حسرت بخـورم کـ ه چرا قبل ترها کشف نکردم این استعداد

و ایـن نعمت رو و بعـد مثلا مثل اون روز سر کلاس خط استاد بهـم بگـ ه مـن بـ ه شمـا خیـلی امیدوارم ،

مشخصـ ه این استعداد توی وجودتون هسـت با ایـن پیشرفت های عالی کـ ه دارین و من یک لبخنـد خیـلییی

شادمانه بزنـم و بغض کـنم و با تمـام وجود حسرت بخورم برای گذشتـ ه ها ، و دلـم بسـوزه برای آیـنده ای

کـ ه این روزها گذشتـ ه اش میشـود .



ندیدم ... هیـــچ وقت ندیدم خدا چقـدر باهام مهربونـ ه و فقـط  همـ ه جا نوشـتم از مهربونی هاش از ایـنکـ ه

حواسش بهـم هست امـا یقیـن نداشتـم ... نداشتـم و ندارم ، کـ ه اگـ ه داشتـم آرزو نمی کـردم کااش زمـان

بـ ه اندازه دوسال می رفت جلـو ، یـا نـ ه بـ ه اندازه ده سال و بعـد باز هـم نظـرم عوض بشـ ه و آرزو کنـم

زمـان یکهو اونقـدر جلـو بره کـ ه برسـم به سال آخـر عمـرم ، و همـش دلـم بخـواد ایـن روزهـا بگـذره ...



+ از دسـت خـودم خستـ ه ام ، از حماقت های خـودم عصبی ام ، دو نفـر در وجـودم روزانـ ه جنگ و دعـوا دارن

کـ ه از دستشون کلافـ ه شـدم ، دلـم میخواد یکـی شون رو با تمـام فکـرهـا ، حرفها ، تصورات ، اتفاقات ،

خاطرات از وجـودم پاک کنـم و بمـونم خودم تنهـــا با یک فکـر آزاد ، سفیـد کـ ه حتا اسمم هـم یـادم نیاد ...



+ و باز دلـم میخواد چشمام رو ببـندم و هرچـ ه کـ ه توی فکـرم می چرخـ ه و دوست دارم فریاد بزنم تا راحت

بشـم بی رودربایسی بنویسم ، مثلا بنویسم خیلییییی .... ،| همش هـم بد بیراه | ، اصلا دلـم ی دعوای

مفصل میخواد ... دلـم میخواد یکی وایسـ ه جلـوم و مـن و تا میتونـم بهـش بده و بیراه بگـم تا بلکـ ه کمی

آروم بشـم ...



+ همـ ه چیـز پست های مـن قاطی پاتی هست کـ ه این هم روش ...








طبقه بندی: دلنوشته،

تاریخ : دوشنبه 5 خرداد 1393 | 04:12 ب.ظ | نویسنده : یکی بود ... هنوزم هست... ... | نظرات

اگـر آدم تـمام روز را در نـت بچـرخد و مطلب بخـوانـد ( تـازه خیـلی هـم مفیـد ) بـ ه انـدازه خوانـدن یـک صفحـ ه از

کتاب مـزه نمی دهـد ؛ اصـلا لـذتی کـ ه در ورق زدن یـک کتاب هسـت ( کـ ه همینجور تند تنـد بخوانـی و تعـداد

برگـ ه های خوانـده شـده زیاد و زیـاد تر شود ) در خوانـدن صدهـا پیـج در اینترنـت نیـست ؛ انگـار یک کار مفیـد

انجـام دادی و حس خوبـی داری ؛ اصـلا حس یـک آدم فرهیختـ ه داری :| :|

ایـن چنـد مدت خودم دسـت تنهـا سـرانـ ه مطالعاتی کشـور رو بردم بالا :|

ایـنم چنـد کتابـی کـ ه خواندم و باید بخوانـم ؛ بالایی ها هنـوز موفق بـ ه خواندنش نشـدم ؛ امـا 4 کتـاب پاییـن

خوانـده شـد و پسندیده شـد شدیددد ؛ به قولی اوصیـکم ...

persian chat rooms



فصـل شیدایی لیلا ها ... فوق العاده عالــی ، بـ ه طوری کـ ه دلـم میـخواد چنـد بار دیـگـ ه بخونمـش ؛ روایـت 7

شخصیـت در موقـع حادثـ ه عاشورا از زبان خودشون ، سبک کتاب هـم مثـل کتاب " نامیـرا " هست .


سقـای آب و ادب ... ایـن کتآب کـ ه دیگـ ه نیاز بـ ه توضیـح نداره ، فقط همـون کـ ه بالا گفتـم ، فوق العـاده 


رقـص گنـدم زار ... خاطرات شهـید محمـد رضا نمکـی از زبان همسـرش ؛ ایـن کتآب قشـنگ آدم رو می تکونـ ه ؛

شبـی کـ ه شروع کـردم بـ ه خوندنش یـادم نمیره ، ساعـت 10 و نیـم شروع کـردم وقتـی بـ ه حال خـودم

اومـدم دیـدم ساعـت 2 و نیـم شده و کتاب تـموم شـده و مـن مونـدم یـ ه جعبـ ه دستمال کاغـذی خالی شـده

واقعـا درد آور و بغض دار بـود ایـن کتاب ...


و ... مـنِ او ...

بالاخـره خونـدمش ؛ کـ ه البتـ ه خوندنش ایـن روزهـا برام مثـل سـم بـود ؛ ایـن چـند روز لحظـ ه بـ ه لحظـ ه با ایـن

کتاب زندگـی کردم ، اونقـدر کـ ه هـر بـار دیـگـ ه ایـن کتاب رو بخـونم ایـن روزهـا برام زنـده میشن ، تمایـل

عجیـبی بـ ه مرور دوبـاره ایـن کتاب دارم و در عیـن حـال یـک ترس عجیب همـراه با یـک بغض ؛ ایـن کتاب هـم

رفـت جـز خاطرات تلخ و شیریـنمان مثـل خیـلی چیـزهای دیـگر از ایـن ایـام ...



+ در ادامه مطلب چنـد صفحـ ه از ایـن کتاب رو گذاشتـم







ادامه مطلب

طبقه بندی: دلنوشته،
برچسب ها: کتاب، منِ او، رضا امیرخانی، سقای آب و ادب، رقص گندم زار، شهید نمکی، فصل شیدایی لیلاها،

تاریخ : جمعه 26 اردیبهشت 1393 | 10:34 ب.ظ | نویسنده : یکی بود ... هنوزم هست... ... | نظرات

" برای ایـنکـ ه صبرتان در مقابل اتفاقات سخـت زندگی کـ ه فکـر می کنیـد تحملش برایتـان وحشتناک سخـت

است ، زیاد شـود و شکستـ ه و داغـون نشویـد هز از گاهـی بـ ه آن اتفاق فکـر کنیـد ، در ذهنتـان فکـر کنیـد

الان آن اتفاق پیـش آمده و خودتـان را در آن شرایط بگذارید و بـ ه خودتـان اجازه بدهیـد همان عکس العمل های

کـ ه در صورت واقعـی بودن داریـد انجـام دهیـد ؛ کم کم ایـن اتفاق خیــــلی وحشتنـاک کـ ه آنـی شمـا را نابود

میکنـد بـ ه یـک مسئلـ ه قابل تحمـل تر تبدیـل می شود و وقتـی آن اتفاق رخ داد کمتـر شوکـ ه می شویـد ... "


نمیـدانم کجـا این حرفها رو خواندم و اصلا نمی دانم چقـدر این حرفهـا درست و اصولی ست ، وقتـی برای بار

اول خواندمش چنـد لحظـ ه ای بهـش فکـر کردم ، بعضی وقتـها هـم تا آستانـ ه اجرا کردنش رفتـم امـا تحمـل

حتا مرور بعضـی هایش را هم نداشتـم و زود ذهـنم را مشغول چیـز دیگری کردم ؛ یک چیزهایی مثـل خـدای

نکـرده مرگ عزیز ترین ها را حتا اجازه نمی دهـم بـ ه اندازه سـر سوزنـی در ذهـنم بچـرخد و همـان یـک ذره

خیـلی خیـلی کوچـک هـم حالم رو بد می کند ناجوووور ؛ امـا یـک چیـزهایی هسـت کـ ه تـا آستانـ ه ذهنـم

می روند امـا باز آنقـدر تحملـش سخـت و غیـر قابل قبول هست برایـم کـ ه بـ ه تصور اینکـ ه بعـد آن ماجـرا

من چـ ه میکنـم نمی رسـد ، یک جورایی فرار میکنـم از واقعیـت ...



مَحـرم تمـام اسرارم ، مونـس شبهـای دلتنگـی م ، دوست عزیز تر از جااانم کـ ه جـای خواهـر نداشتـ ه ام را در

ایـن چنـد سال پـر کـرده بود امشب پیوند آسمانـی اش را با مـرد زندگی اش در این شب خووووب ثبت میکند و

می رود کـ ه زندگـی شیـرینش را بسازد ؛ بــــی نهایت بی نهایت  برای این اتفاق عالــــــی خوشحـالم ،

دعاهای مـن + دعاهای خوب شمـا بدرقـ ه راهشان ...


ربـط ایـن اتفاق خیــلی فرخنـده و عالـی با آن نوشتـ ه اول هـم از بابـت وابستـگی شــدید من بـ ه ایـن دوست

جان بود ؛ یـکی از اتفاقات سخـتی کـ ه هیــچ وقت دوست نداشــتم بهـش فکـر کنـم همیـن اتفاق خوووب بود ،

جـدا شـدن ازش ...بله خودخواهـی محض :)

دروغ چـرا ، تـ ه تـ ه تـ ه همـ ه خوشحالـی هایم ، آن گوشـ ه های قلبـم یـک غـم کوچـک هست

آدم از بیــن n میلیون نفـر روی کره زمیـن فقط یـک مَحـرم راز داشتـ ه باشـد کـ ه بدون هیـچ خجالتـی یـک ریز

برایـش حـرف بزنـد ، کسـی کـ ه وقتش برای تـو باشـد ، هر موقـع بخوانـی اش آمـاده جلویـت باشـد و بعـد

اتفاقاتـی بیافتـد کـ ه بایـد او را نصف کنی و آن نصف را هم نصف کنـی و شایـد باز هـم نصف تر ...

سخـت است خیلی هـم سخت ... چـ ه می شود کـرد ، دنیاسـت دیگـر ... همین جـور بی وقفه می رود

جلو و اتفاقاتـی کـ ه باید بیافتـد را بی رحمانـ ه و بدون در نظـر گرفتـن حال تو ، وضعیـت تـو پیش میبرد ...


حالا فقط مانـده مَحرم های آن دنیایی ... مثـلا داداش ابراهیـم خودمـان کـ ه قبل تر هـا هـم زیـاد محرم درد و

دل هایم شـده بود و بعـد از ایـن بیشتـر تر ، مثـلا موقع نمازها با ایـن عکس دوست داشتنی اش جلویت بنشیند

و مهربانانه گوش دهـد ( و خـــدا کنـد جواب هـم دهـد ... )

تبادل لینک رایگان



+ دیشب ایـن عزیز دل برای بار آخـر قبـل از آن نصف شدن ها چنان با خنجـر حرفهایش به جان روح و روان و

قلبـم افتـاد کـ ه از سـر لج خواستـم بهش بگم اصلا به تو چـ ه :| تو چکار بـ ه من داری :| دیگـ ه ادامـ ه نده ،

ازت بدم میاد ، عقل کل حرفات عصبیم می کنه و هزار بد و بیراه دیگـ ه ؛ امـا آنقـدر حرفهایش حق بود کـ ه

مجبور شـدم سکوت کنم و فقط ...

روشـنم کـرد ، چیزی کـ ه دوسـت نداشتـم بهش فکـر کنـم چنان با رسـم شکل توضیـح داد کـ ه منـم دیشب

و امروز را همـان کاری کـردم و میکنـم کـ ه وقتـی بیافتـد همان را انجام می دهم ، شایـد صد برابر بیشتـرش ..

 لازم بـود بعضی حرفهایی کـ ه بایـد از جای دیـگری می شنیدم او بـ ه زور بگویـد ...


+ دعا یادتون نره ... این بار فقط و فقط برای خوشبختی این دوست گلم ... همین ...







طبقه بندی: دلنوشته،

تاریخ : دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 | 03:12 ب.ظ | نویسنده : یکی بود ... هنوزم هست... ... | نظرات

وسـط آن شلـوغی بیمارسـتان کـ ه بـی حال و خستـ ه پشـت سـر بابا راه می رفتـم یـک دفعـ ه گوشیم زنگ

خورد ، دوست جانم بود ، یـک دوست خووووب کـ ه از مجازیـت به دنیای واقعی ام آمده بود ؛ خواستـم جواب ندم

وسط آن شلوغـی حتما می خواست صـدا به صـدا نرسـ ه و اعصابمون خورد بشـ ه ، خواستـم بعد بهش زنگ

بزنم ؛ چند لحظـ ه خیـره بـ ه صفحـ ه موبایل نگاه کـردم و بعـد نمی دونم چی شـد دستـم رفت و جواب دادم ؛

حالا دیگـ ه بایـد حرف می زدم ، سلام کردم ، آن طرف خط دوست جان جواب سلام رو داد و شروع کرد به حرف

زدن : " آجی من الان تو حرم امام رضا (ع) و صحن انقلابم الان گوشی رو میگیـرم رو بـ ه سمـت گنبـد و ضریـح

آقا ، هرچی خواستـی خودت به آقا بـگو ...

سر جام میـخ شـدم و ایستـادم ؛ دستپاچـ ه شـدم ؛ با آقـا حرف بزنم ؟! ، الان ؟! اینجـا ؟! چی بگـم اصلا ؟! من

کـ ه حرفام آمـاده نیـست ، کلی هـم حرف دارم تازه ، واای به کدوم سمـت باید رو کنـم ؟!

چنـد لحظـ ه گیج همونجـا ، توی آن راهرو شلوغ بیمارسـتان ایستـادم ... خواستـم بگـم بذار بعدا خودم زنگ

میزنم ، الان شرایطم مناسب نیـست ، امـا گوشـی الان بـ ه سمت خـود آقا بود ، بی ادبـی بود ، زشـت بود

گفتنش ...

خودم رو جمع و جور کردم ، یـ ه لحظـ ه فکـرم رو متمرکـز کردم ، حالا بایـد به سمـت حرم امام رضا می چرخیـدم

با یـ ه ذره حساب و کتاب ذهنـی فهمیـدم الان پشت بـ ه قبلـ ه و تقریبـا رو به سمت حرم امـام رضا ایستادم ؛

همـ ه چـی آماده بود ، فقط مونـده بود دلـم کـ ه پر بکشـ ه بره همونجا روبروی ضریـح ، چشمـام رو بستـم و

دست رو سیـنه گذاشـتم و زمزمـ ه کردم : " السلام علیک یا علی بن موسی الرضا " " سلام آقا جان ، من

چـی بگـم کـ ه خودت همـ ه چیـز رو میدونی ، خودت دست دلـم رو بگیـر ، خودت کمکم کن " ...

چشام رو باز کـردم ، همـ ه اینها در عرض چنـد ثانیـ ه بود اما همیـن هم در نگـاه بقیـه عجیب ؛ هنوز ارتباط قطع

نشده بود اما بیشتر ایستادن اونجا هم درست نبود ؛ بابا چندین قدم جلو افتاده بود ، با قدم های بلند سعی

کردم بهش برسـم ؛ بیخیال اطراف ، گوشی هنوز روی گوشم بود بدون اینـکـ ه لبم تکون بخوره چنـد کلمـ ه دیگـ ه

با آقا حرف زدم ، دلی ...

صدای دوستـم از اون طرف خط از اون حال و هوا درم آورد ، : " خوب بود آجی ؟ حرفاتو زدی ؟ ...

اون لحظـ ه این عزیز دل نزدیکم بود قطعااا بوسه بارونش میکردم برای این لطف بی نهایتش ...

نیم ساعت بعـد روی صندلی ها ، یک جای تقریبا خلوت منتظر نشستـ ه بودم ؛ ارتباط تلفنی قطع شده بود اما

ارتباط دلی هنوز وصل بود ، اول همـ ه یادم اومد چـ ه یک دفعـ ه از آقا برای خودم کمک خواسـتم ، رسمش نبود

اما توی یـ ه تنگنایی بودم کـ ه یادم رفت ؛ باز شروع کردم بـ ه حرف زدن : " آقا حواسم نبود ، اول اول تمام مریضا

مخصوصا مریضای این بیمارستان رو شفا بده ، بعدم حاجت همـ ه حاجت مندا رو به خیـر و صلاح بده ، بعـد

ترشم منو از این بن بست بیرون بیار ، تحملم تمام شـده ، همون کـ ه خیر و صلاحـه پیش بیاد ، یـ ه دست هـم

رو قلبم بکش آروم بشم "

زیارت دلچسپی بود ، خیلی ....


صحن انقلاب اسلامی




+ این و این حال و هوای امام رضایی دارد ... دوستشان دارم ...

+ فهمیـدم همون جور کـ ه زندگی اون جوری کـ ه فکرش میکنیم و میخوایم پیش نمیره پست های من هـم اون

جور کـ ه میخوام و فکر دارم براش پیش نمیره ، مثل زندگی یک جاهایی غافلگیـر میشم ...






طبقه بندی: دلنوشته،
برچسب ها: امام رضا، حرم، دلتنگی، بغض،

تاریخ : شنبه 20 اردیبهشت 1393 | 10:55 ب.ظ | نویسنده : یکی بود ... هنوزم هست... ... | نظرات

ایـن گل های حُسـن یوسـف ما همیـشـ ه ماجراهایی برای خـود دارند ، مثـلا ماجرای یکـی از گلدون کوچـیکترا

جالبناک بود ؛ خیـلی خرم و خوش رنگ و با طروات بود ، مامان خانـم بـ ه دلیـل شلوغ شدن در ورودی ایـن بیچاره

رو گذاشـت پشـت در ، برای همیـن کمـتر چشممـون بهش می خورد ؛ البتـ ه جاش بد نبـود ، نور مناسب

داشـت آب هـم همزمان با بقیـ ه گلدون ها بهش می رسیـد.

یـ ه روز بعد از ظهـر طبق عادت همیـشـ ه رفتـم سراغ گلدونا و همینجوری یادم بـ ه اون گلدون کوچیـکـ ه پشت

در افتاد ، رفتـم کـ ه ببینمـش ؛ همین کـ ه دیدمش خشکـم زد ؛ گل بیچآره کاملا پژمرده شـده بود ، واقعا

اعصاب خورد کن بـود دیدن گلـی کـ ه ایـن همـ ه قشنـگ شـده بود  حالا بـ ه این وضعیـت در اومده بود .

مامان رو صدا زدم و گلدون رو آوردیم تـو حیاط و کل اعضای خانواده رفتیم اتـاق فکـر کـ ه علت یابی کنیـم :| ؛

یکـی گفـت شایـد آب کمـی گیـرش اومده ، یکی گفت شاید آب زیادی بهش دادین ، یکی گفت شایـد جاش

و فضاش بد بوده ، یکی هـم اون وسط نظریـ ه داد کـ ه شاید تنهـا بوده ...

خلاصـ ه کـ ه همـ ه یـ ه نظری دادن و آخر سر قرار شد چند روزی بهش آب ندیـم و بذاریمش کنـار بقیـ ه گلدونا


بعد دو ، سـ ه روز مامان اومـد گفت فهمدیم علت پژمرده شدن ایـن بیچـاره چیـ ه ، گلدون تهـش سوراخ نبـوده و

ایـن مدت تمام آب ها توی خاک و گلدون می مونـده ، برای همیـن ریشـ ه ها کم کم از بیـن رفتـن ( دقیقا هم

نمیدونم کی این علـت یابی ناب رو کرد :| ) ؛ خلاصـ ه تـ ه گلدون رو سوراخ کردیـم و با مراقبت های ویژه این گل

حسن یوسف بـ ه حیات و حیاط برگشت و شد عکس دوم ، بعد ترش هـم بـ ه یـ ه گلدون بزرگتـر انتقالش دادیـم

شد عکس سوم ...

cze


cze


free



داشتـم فکـر میکردم بـ ه ارتبـاط بیـن ماجرای ایـن گلـدون و مـا آدما و زندگیمون ؛ توی زندگـی حتمـا دیدین

آدمایی کـ ه خیـلی شادابن ، میخنـدن ، همیـشـ ه با انرژی و... ، هیـچ وقـت از سختـی ها و مشکلاتشون

چیـزی نمیگن و حتا بـ ه ظاهر و در چهـره هـم چیزی رو بروز نمیدن ؛ امـا یکهو می بینی همیـن آدم مقاوم و شـاد

یـک دفعـ ه مثل همـان گـل حسن یوسـف پژمـرده میشـ ه و روز بـ ه روز نابود تر ...

عجیـب نیسـت ؛ مـا آدمها هـم یـ ه ظرفیـتی داریـم برای پذیرش سختـی ها و غـم و غصـ ه ها و از یـ ه جایی

بـ ه بعد ایـن ظرف پـر میشـ ه ، در واقع کـم می آوریـم ؛ اینجـور وقتها  آدم از یـک شیـشـ ه نازک هـم شکننـده تر

میشـود ، اینجـور وقتها آدم با یـ ه اشاره هـم میشکـند و خورد می شود چـ ه رسـد بـ ه یـک ضربـ ه محـکم ... ،

 اینجـور وقتها همـان آدم مقاوم و شـاد نـ ه اینکـ ه نخواهـد ، نمی تواند ایـن شکسـتـ ه شدنش را پنـهان کنـد ...

 اینـجور وقتها آن آدم مقاوم با تمـام و غـم و غصـ ه ها روی زمیـن می نشیند و بـ ه پژمرده شدن روز بـ ه روزش

نگـاه میکنـد ... ، اینـجور وقتا آن آدم بـا شرمندگـی تـمام مجبـور می شود بعضـی غم ها را از دلـش بیرون بریزد ،

اینجور وقت ها آن آدم سعـی میـکند غُصـ ه جدید تر نخـورد و بجایـش حرف ها و غصـ ه هایی کـ ه تـ ه دلش

مانـده و ریشـ ه اش را خشکـانده در گوش یـک محـرم دنیایی و چنـد محرم آن دنیایی زمزمـ ه کند ، و حتا

جاهایی کـ ه نبایـد هـم بروز دهـد بـ ه امیـد اینکـ ه حالش بهتـر شـود و باز خـودش را جمع و جور کنـد و سر پـاه

شود ....

بـ ه ایـن آدمها خورده نگیـرید کـ ه چـرا ایـن همـ ه غمناک ، چـرا ایـن همـ ه ناامیدی  ووو ...

ایـن آدمـها کنترل بعضـی چیـزها از دستشـان خارج شـده ؛ ایـن آدمها اگـر ایـن حرفـها را بیـرون نریـزند ممـکن

است بجای پژمرده شدن یک باره ، ناگهان از درون خشـک شوند ....







تـ ه نوشـت : پست بعـد را خوب می نویسـم ؛ قول :)



بی ربطانه شاید : این رو خیلی خیلی دوست دارم ، حس خوبی بهم میده ، بعضی جاهاش هم حرف دل






طبقه بندی: دلنوشته،

تاریخ : چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 | 01:02 ق.ظ | نویسنده : یکی بود ... هنوزم هست... ... | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

تعداد کل صفحات : 28 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...